به نام خدا
شبنم
نويسنده:M212
من آن گلبرگ مغرورم که می ميرم ز بی آبی
ولی با خفت وخواری پی شبنم نمی گردم
آرام از خیابان عبور کرد/هنوز هم بی دغدغه بود و گویی توجهی به ساعت و این که بیش از شب های گذشته دیر کرده بود نداشت.با همان حوصله ی زیادش وارد کوچه شد/شاید از قدم زدن در خیابان و آزاد بودن/بیش از هر چیزی خوشش می آمد.آن روز کمی شیطنت کرده بود و با وجود نصیحت های مادر با دوستانش گپ حسابی زده بودو به پارک و سینما و هر جایی که می شد گفت یک جوان دوست دارد رفته بود.ولی بیش از یک قدم بر نداشته بود که ناگهان ایستاد/دستانش را محکم مشت کرده بود و در حالی که عرق سردی از پیشانی اش جاری می شد مشت هایش را کمی شل کرد و آرام زیر لب گفت:بخشکی شانس!
چشمانش را به موتور پدر که جلوی در بود/دوخته بود/دلش می خواست در آن لحظه آب بشود و توی زمین فرو برود/یا شاید فکر می کرد باید تمام شب از ترس همان جا گوشه ی دیوار تکیه بزند!آب دهانش را همراه با وحشتی که داشت قورت داد و به ساعت مچی ای که پدر و مادرش برای تولدش خریده بودند/نگاه کردعقربه ها ساعت 11:25 دقیقه را نشان می دادند/حتی فکرش را هم نکرده بود که اون شب /پدرش توی خانه باشد .دیگه از آن آرامش قبلی و لبخند/خبری نبود و به جای آن ترس/ وحشت/ و لرزش پاها آمده بود.جراءت نداشت دلیل دیر آمدنش را برای پدر توضیح بده و نمی توانست بیش تر از این دیر کند/در حالی که قلبش از جا کنده می شد/به در خانه نزدیک شد و چند ضربه ی خفیف به در زد.خودش را برای هر جور رفتاری از طرف پدرش آماده کرده بود.صدای قدم های محکمی را می شنید که به در نزدیک می شدند/دو قدم عقب کشید و ایستاد/اگر کسی در اون لحظه به پاهای او نگاه می کرد به خوبی می توانست حدس بزند که اضطرابی همراه با ترس تمام وجودش را گرفته/دستان عرق کرده اش را به شلوار لی ای که پوشیده بود مالید.در باز شد و چشمان سرخ پدر نمایان شد.پدر با حالتی خشمگین به او خیره شده بود ولی او سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند وآرام زیر لب گفت:سلام!
پدر که تا آن موقع خشم خود را پنهان کرده بود/مانند آتش گر گرفت و بر سر او فریادی کشید:کجا بودی؟!
و در حالی که با دستان قوی خود/محکم در را گرفته بود/یه بار دیگر با لحنی خشن تر گفت:امیر/کجا بودی؟!
امیر آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزانی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت:م...م...من/ با دوستام...
پدر:ها؟با دوستات چی؟چه غلطی می کردین؟
امیر: رفته بودیم...گردش.
پدر:هر روز کارت اینه که با دوستات بری گردش؟(و کمی صدایش را بلند تر کرد.) پسر بزرگ کردم/ بیایید ببینید.
و با یک حرکت امیر را به درون هل داد و با انگشت های ضخیمش گوش او را بد جوری تاباند که هر کس در اون وضعیت قرار می گرفت مطمئنا فریاد می کشید.
امیر: آی...آی...
پدر گوش امیر را رها کرد و امیر با دستهای ظریفش که گویی کاری با آن ها انجام نداده ونشانی از مرد بودنش نمی داد گوشش را مالشی داد و گوشه ی حیاط تکیه داد/او به این وضعیت عادت کرده بود ولی می دانست که خیلی کار بدی کرده که این موقع به خانه برگشته.
پدر در حالی که زیر لب غرغر می کرد به زیر زمین رفت وسر و صدای بلندی تولید شد/به نظر می رسید که دنبال چیزی است و آن را پیدا نمی کند/امیر دستش را از روی گوش اش برداشت/احساس خطر می کرد/ناگهان نگاهش به بالای دیوار افتاد/چیز سیاهی را دید/ بله/ گربه بود که در همان وقت باصدای بلندی که از زیر زمین آمد به سرعت از آنجا رفت.
امیر حیران به پدر می نگریست که باشلنگی که در دست داشت به او نزدیک می شد/ حس کرد در اون لحظه کسی نمی تواند به فریادش برسد/دستان پدر را می دید که با شلنگ در حال بازی کردن بودند.با دستانش برای خود سپری درست کرد و مانند مرغی بر سر جای خود کز کرد/هیچ راه فراری نداشت/به یاد هفته ی پیش و کتکی که از دست پدرش خورده بود/افتاد و استخوان هایش لرزه ی خفیفی کرد/او می دانست که دستان پدر/خود سنگین هستند و همراه آن شلنگ/حتما استخوان هایش خرد می شد.امیر هر گاه از چیزی می ترسید و یا اضطرابی در خود احساس می کرد/پاهایش به لرزه می افتادند ودستانش مانند یخ سرد می شدند.چشمانش را بست و با فشار آن ها را روی هم جای داد/او همانند سربازان بیچاره ای شده بود که به دام دشمن افتاده اند و امیدی به زنده ماندن ندارند/قطع امید کرده بود که پدر با شلنگ به جان او افتاد و بلند/ بلند داد و فریاد می کشید.
مادر که متوجه شد امیر تحت کتک قرار گرفته / با سرعت به حیاط آمد و به دنبال او خواهر امیر نیز به حیاط آمد.
سمانه(خواهر امیر)همیشه از دعوا و اینجور چیز ها می ترسید و دختر حساسی بود.با دیدن امیر در اون وضعیت به گریه افتاد.
سمانه:بابا...تو را خدا...
مادر:مرد/ دست بردار بچه ام داره می میره.
و با عجله به سمت پدر آمد/ سپر امیر شد و از ادامه ی آن کتک ها که شاید امیر در زیر آن ها ممکن بود غش کند / جلو گیری کرد.پدر شلنگ را به زمین انداخت و شروع به غر غر کرد.
پدر امیر قدی تقریبا بلند با چشمانی مشکی داشت/ تمام اعضای آن خانواده چشمان مشکی داشتند.پدر در حالی که حیاط را زیر قدم هایش طی می کرد /جلوی چشمان امیر مانند پاندول ساعت از این سمت به آن سمت می رفت.دستانش را پشت کمر خود گره زد و با لحنی عصبی گفت:خانم صد بار بهت گفتم این نره غول را انقدر لوس نکن..18سالشه / اما هنوز نمی دونه باید کی بیاد خونه/ یه جفت عقل تو کله اش نیس /(و بعد رو به امیر کرد و گفت):می ری از صبح بیرون نمی گی شاید مادرت / خواهرت / کاری باهات داشته باشند/...
مادر همان طور که بدن کوفته و آش و لاش امیر را مالش می داد گفت:به خدا بهش می گم زود بیاد خودش دنده اش می خاره.
امیر با صدای کم خودش بد جوری آخ آخ می کرد/ نمی دانست چی سرش آمده/ سرش گیج می رفت و همه چیز پیش چشم هایش تار بود/از پشت این پرده ای که جلوی چشم هایش را گرفته بود سمانه را دید که همراه لیوان آبی در دست به او نزدیک می شد.نفس نفس می زد دست دراز کرد و لیوان را برداشت و جرعه ای نوشید.
سمانه بر خلاف برادرش قلبی مهربان داشت و امسال کلاس پنجم بود/با وجود اخلاق بدی که امیر در برابر او نشان می داد و بیشتر اوقات او را می زد/هیچ وقت برادرش را از محبت دریغ نمی کرد.سمانه نسبت به امیر تپل تر بود و حتی شوخ تر.علی رغم دل حساس و ظریفی که داشت گاهی حسابی قاطی می کرد و با پدرش یا مادر یا برادرش حسابی یکی به دو می کرد.ابرو های پهنی داشت که با چشم های قشنگش تناسب داشتند.
مادر در میان غر غرهای پدر پرید:مرد/دیگه امیر بزرگ شده بهش اعتماد نداری؟بس کن.
پدر:چی داری می گی؟تو این دوره و زمونه آدم به چشمای خودشم نمی تونه اعتماد کنه.
امیر زیاد از این حرف خوشش نیامد/فکر کرد شاید پدرش در مورد آن بد فکر می کنه ولی توی آن حال و هوا که روز و شب قشنگ امیر را خراب کرده بود/نخواست چیزی بگوید و دهنش را بست.
مادر به سختی امیر را بلند کرد و به اتاقش برد.
امیر:مامان/نرو.(در حالی که درد می کشید.)آی ی ی...
مادر:الهی برات بمیرم/خوب عزیزم تقصیر خودته/هر چی بهت بگم زود تر بیا/حد اقل زود تر از بابات/گوش نمی دی.
مادر امیر زن دلسوزی بود و هر کاری برای آسایش بچه هایش می کرد حتی حاضر بود از جانش مایه بگذارد/مادر توجهی به حرفای شوهرش نداشت چون فکر می کرد دارد زیاده روی می کند.
مادر:ولش کن تو بخواب من آرومش می کنم.
امیر:مامان؟به خدا فقط با دوستام گردش کردیم.
و ناگهان قطره ی اشکی از چشمانش جاری شد/حس می کرد پیش همه بی ارزش شده/شایدم به راستی این طور بود.
مادر:امیر/ گریه نکن/من تورا می شناسم/بابات هم می دونه/فقط می خواد زود بیای/خوب زشته تو محله/مگه نه؟می گن چرا این پسره هیچ وقت خونه نیست/تو هم که می دونی کم فوضول نداریم...خوب من می رم/بخواب.
امیر دستی به کمرش کشید انگار پیر مرد شده بود و از درد کمر آخ آخ کنان دراز کشید.
امیر:دیگه خسته شدم/مگه من بچه ام که هر روز به یه بهونه کتکم می زنه؟دیگه نمی خوام اینجوری باشه.
مادر آهی کشید و می دانست که شوهرش رفتار های عجیبی دارد.خیلی وقت ها هم از او ایراد می گرفت و...خلاصه توی خانواده ی آن ها زیاد دعوا می شد.مادر به یاد دعوا ها که می افتاد بغضی را توی گلویش احساس می کرد/شاید به خاطر آینده می ترسید وشاید به اشتباهات خودش و...فکر می کرد/از جایش بلند شد.
مادر:شام خوردی؟
امیر:آره/...
مادر با کمال متانت در را باز کرد و رفت.امیر احساس بدی داشت/شاید نباید بیرون شام می خورد.ولی وقتی به رفتار پدرش فکر می کرد با خودش می گفت:اگه خونه شام می خوردم بد جوری زهر مارم می شد.
حالا که در بسته بود صدای داد و فریاد کم تر از قبل توی گوشش آزارش می داد.دستش را بلند کرد/حس می کرد تمام استخوان هایش خرد و خمیر شده.پلک هایش را آرام روی هم گذاشت و سعی کرد به چیز های خوب فکر کند/به فردا و قرارش با دوستانش.این که فردا پدرش ساعت4می رود سر کار برایش امید بخش بود/چون می توانست به قولش وفا کند.از این که دوستانش بدون هیچ نگرانی تا نیمه های شب می توانند بیرون باشند و این که هیچ دغدغه ای برای زود تر به خانه برگشتن ندارند ولی او باید همیشه از آمدن پدرش می ترسید/غباری از غم روی دلش نشست.برای لحظه ای خود را از میان آن همه فکر و خیال بیرون کشید و دید تمام برق ها خاموش شده/حدس زد که شاید پدرش دیگر از غر و داد و فریاد خسته شده و خوابیده/خیلی تشنه اش بود اما می ترسید از اتاقش بیرون برود و آب بخورد/بی خیال آب شد و سعی کرد به خواب برود/اتاق آرامی داشت که دو تا در داشت/یه در به سمت سرسرا و در دیگر به سمت حیاط بود.بیشتر موقع ها برای اینکه از سر و صدا و جر و بحث دور باشه به آن جا می آمد/البته اگر قراری نداشت.سرش را به زیر ملحفه کرد و بعد از چند دقیقه به خواب فرو رفت.
* * *
امیر:مامان دیگه می رم.
مادر:کجا؟زود بیایا.(در حالی که با عجله رخت و خواب ها را جمع و جور می کرد و داخل کمد می گذاشت.)تو را خدا دیر نیایا.
امیر:دیر نمیام.
امیر قبل از رفتن به سمت اتاقش رفت.
او تازه امتحاناتش را به پایان رسانده بود/پسر باهوش و درس خوانی بود.گاهی می شد برای خواندن درس حتی تا ساعت 2نصفه شب هم بیدار می ماند.او می دانست بدون درس خواندن کسی به جایی نمی رسد.پسر لجبازی بود /بیشتر مواقع برای به اثبات رساندن حرف هایش روز ها وقت می گذاشت تا روی مخ ها راه برود.رو به روی آیینه ایستاد و دستی توی مو های مشکی اش کشید.چشم هایش زیر آفتاب برقی زد/لبخند ملایمی روی لب هایش نشسته بود.پیراهن اسپورت آبی رنگی پوشیده بود/نشان می داد که یکی از طرفداران پر شور استقلال است.شلوار لی مورد علاقه اش را پوشیده بود و ژست قشنگی گرفت.شاید خیال کرده بود یک فوتبالیست مشهور است یا یک بازیگر پر سر و صداست/مو های کوتاه مشکی اش با خال روی گونه اش زیبایی خاصی به او داده بود.قد تقریبا بلندی داشت ولی هنوز برای اینکه به پدرش برسد چند سانتی مانده بود.چشم هایش نسبتا درشت و زیبا بودند/چشمکی توی آینه زد/دوست داشت ببیند چه شکلی می شود و گویی برای تمرین این کار را می کرد.
* * *
امیر مثل همیشه با آرامش راه می رفت/باد ملایمی می وزید و صورت او را نوازش می داد/روی نیمکت همیشگی که با دوستانش قرار می گذاشت نگاهی انداخت/بله/ آن ها بودند.به سمت آن دو رفت وکنار آن ها نشست و سلام و علیکی کرد.
علی:پسر/پکری امروز.
حسن:دوباره بابات؟
امیر:آره/بدجوری خوردم.
علی:حسن بچه سوسوله/سرش نمی شه/من درکت می کنم.
حسن:نه بابا تو هم که بابات کاری باهات نداره.
علی:نداره ولی وقتی این دایی کوچیکم میاد/واویلا.
حسن:حالا نمی خواد غصه بخوری/می رم بستنی بخرم/همین جا باشید.
و در حالی که از روی نیمکت بلند می شد و می رفت /گفت:مواظب باشید/آلبالو گیلاس نچینید/برا منن.
گروهی از دختر های جیگول و پیگول آن نزدیکی نشسته بودند.علی با اشاره ی حسن به آن سمت قصد او را فهمید و یک دفعه زد زیر خنده.
حسن/پسر شیطونی بود /سر و گوشش می جنبید.علی هم دست کمی از او نداشت/این وسط فقط امیر بود که پسر خجالتی و سر به زیری بود و اهل این جور کار های مسخره نبود.
امیر:شما هنوز دست از این کارا بر نداشتید؟هر روز شمارتونا به شاید/نه دقیقا 50نفر می دید/نکنه همشونم بهتون زنگ می زنند؟سرتون شلوغه.آره؟
علی خنده ای کرد و گفت:نه بابا شاید از این 50 نفری که جناب عالی می گید.4-5تا بیشتر زنگ نزنند/بالاخره می گذره.
امیر خنده ی تمسخر انگیزی کرد و ادامه داد:هر چی فکر می کنم می بینم چه قدر شما خرید شایدم بی کارید/بیچاره این دخترا که باید گیر شما بیفتند.
علی:اوی پسر مواظب حرف زدنت باش.خر خودتی/گفتم که وقتی باهاشون حرف می زنم انرژی می گیرم/تو خر تری که هر روز بی حال تر می شی/یه بارم که امتحان کنی دیگه عادت می کنی/لا اقل بابات که بهت می زنه این جوری پژمرده نمی شی/چون می دونی یه نفرا داری.(و بعد به امیر چشمک زیبایی زد.)
امیر بی تفاوت رویش را از علی برگرداند و حسن را دید که در حال آمدن است/البته نه به تنهایی/بایک دختر/جاخورد/انگار انتظار نداشت.
امیر:علی اون کیه با حسن؟یه دیقه رفته ها /ببین چه دست گلی به آب داده.
علی خندید.حسن در حالی که با دختر کنار دستش حرف می زد به آن ها نزدیک می شد.
حسن:امیر/بیا اینم بستنی آقا کوچولو.
علی:نمی خوای معرفی کنی؟
حسن:اوه/(و سپس با دست به آن دختر اشاره کرد.)سارا خانم هستن.
علی و امیر نگاهی به هم انداختند.
علی:پس این سارا خانم که ازشون تعریف می کردید/ایشونند.
سارا:از دیدنتون خوشوقتم.
علی:ما هم همین طور.بفرمایید بشینید.
سارا:نه مچکر/حسن من دیگه می رم .دوستم منتظره...
حسن:برو گلم/ بعد زنگ می زنم.
سارا:قربونت برم.
امیر یک دفعه متعجب شد و با چشم های گرد شده به حسن نگاهی انداخت و سپس با چشمانش آن دختر را تعقیب کرد.سارا به سمت بوفه ی پارک می رفت و به نظر می رسید با پسر دیگری قرار داشت.
امیر:حسن/حسن/ این دختره که تو زرد در اومد.ببین.
و با دست او را نشان داد.
حسن در حالی که می خندید گفت:می دونم عزیزم/ اگه تو زرد نبود با من اون جوری حرف نمی زد/فقط یه سرگرمیه.
امیر:مسخره است/حالا فهمیدم چه قدر خلی.
علی:قند تو دلت آب شد حسن.آره؟(و سعی کرد ادای سارا را در بیاره.)قربونت برم.
حسن شانه هایش را نزدیک سرش برد و حالت یک گربه ی لیم را به خود گرفت.انگاری انرژی گرفته بود.
حسن:واسه همینه ولش نمی کنم/ ولی خوب آخرش معلومه.
امیر حیران به حسن چشم دوخت و با صدای دو رگه اش گفت:آخرش چی می شه؟
حسن:می ره تو کوزه/خوب معلومه راحت ولش می کنم.دخترا که احساسی نمی دونی چه حالی می کنم .
امیر اصلا از این حرف حسن خوشش نیامد پوسته ی بستنی را باز کرد و با کراهت گازی به آن زد.
هر سه مشغول خوردن بستنی بودند و همچنین به اوضاع و احوال خود/این که چه جوری زندگی می کنند و این که چی در انتظارشان هست/فکر می کردند.
علی:بچه ها بیایید بریم والیبال.(پارک بزرگی بود و جای بازی هم کافی.علی به سمتی از پارک که چند تا دختر و پسر در حال بازی بودند نگاه کرد.)بریم؟
حسن:آره/امیر آقای خجالتی شما هم میایید؟
امیر:نه/من اینجام شما برید.
امیر کلا از دختر جماعت خجالت می کشید/حتی یک نگاه نکرد که ببیند چه کسانی در حال بازی کردن هستند.
علی:حسن بریم/امیر تو خجالت آب می شه.ببریمش کار دستمون می ده.
و با خنده از امیر دور شدند.امیر دفترچه ی کوچکی که توی جیبش بود در آورد.ناگهان صدای قدم های ظریفی را شنید که به او نزدیک می شدند/حتی نمی خواست ببینه آن کیست.با خود فکر کرد حتما الان از جلویم رد می شود.ولی نه/انگار قصد رد شدن نداشت/امیر سرش را بلند کرد و تا فهمید که طرف یک دختر است سرش را پایین انداخت/می خواست بلند شود و برود ولی خوب/این کار نشان دهنده ی ضعفش بود/منصرف شد.دفترچه اش را ورق می زد و می خواست نشان بدهد که بود و نبود او برایش فرقی ندارد ولی نمی توانست.صدای نیش خندی را شنید.آخ چه قدر برایش حقارت انگیز بود.یعنی اون قدر باید خجالت می کشید که اون دختر بهش بخنده؟دستانش سرد شده بود و قلبش تند/تند مثل یک گنجشک می زد.
دختر آرام روی نیمکت ولی با فاصله نشست/امیر با خودش گفت:چرا میون این همه پسر بااین همه نیمکت اینجا نشست؟
دختر/دستش را داخل کیفش کرد و خودکاری بیرون آورد/سپس دفترچه را از امیر گرفت و آخر آن امضایی قشنگ کرد و اسمش را نوشت و دفرچه را آهسته بست و کنار امیر گذاشت.چند لحظه صبر کرد و وقتی مشاهده کرد که دوستان امیر در حال نزدیک شدن هستند بلند شد و شروع به رفتن کرد.
امیر فرصت خوبی برای برانداز کردن او داشت/اندامی مانکن داشت و قدش از امیر کوتاه تر بود.مانتوی چسبان چین دار و شلوار شیش جیبی پوشیده بود.روسری روی سرش برایش کوتاه بود و مقداری از موهای سیاه و بلندش از پشت پیدا بود.امیر هنوز نتوانسته بود صورت او را ببیند/شاید داشت آرزو می کرد که آن دختر رویش را برگرداند تا بتواند نگاهی به صورت او بیاندازد.همان طور شد و وقتی کمی از او فاصله گرفته بود رویش را برگرداند.امیر/آرام و با متانت نگاهی به او انداخت/چهره ای زیبا داشت/از چشمانش معلوم بود خیلی چیز ها برای گفتن دارد.دماغش نیز متناسب با صورتش بود/آن دختر عجیب بود.امیر خجالت کشید و گونه هایش سرخ شد/متعجب بود/چرا؟/تا حالا از هیچ کس چنین رفتاری را ندیده بود/دیگر چه برسد که یک دختر بیاید کنارش و برایش امضا کند.علی و حسن نزدیک شدند.
علی:خدا شانس بده.
حسن:امیر/چی می گفت؟چی کار داشت؟
امیر:برو مینیم/کاری نداشت.نمی دونم/هیچی نمی دونم.
حسن:تو خودت امر به معروف ونهی از منکر می کنی اینه وضعش؟
علی خندید.پسر شوخی بود وانگار همه چیز را از جنبه ی خنده نگاه می کرد.
امیر:من بی تقصیرم(ودستانش را به نشانه ی تسلیم بالا آورد.)خودش اومد پیشم و برام امضا کرد.
علی:کو؟
امیر دفتر چه اش را به آن ها نشان داد/هنوز هم دهانش باز مانده بود.
حسن:وااای ...چه قشنگ و با کلاسه.
علی:شبنم خانم /چه اسم قشنگی.
امیر که تازه اسم او را فهمیده بود به زمین نگاه کرد و در فکر فرو رفت.
علی:ولش نکن امیر/دیگه خجالت بازی بسه.
حسن:فردا همین جا/می خواهیم از دور ببینیم که چی کار بات داره.
امیر:شاید نیومد/من اهل...
علی میان حرف امیر پرید و گفت:بسه بسه می دونم اهل این جور قرتی بازیا نیستی ولی می شی.حالا می بینی.
* * *
علی:من با حسن می ریم اون جا.(و با دستش به بوفه ای اشاره کرد که کمی از آن نیمکت دور تر بود.)
امیر:باشه.
شاید امیر تحت تاثیر حرف های علی و حسن و کار های آن ها قرار گرفته بود ولی خوب می دانست که این کار با روحیه ی او جور در نمی آمد/امیر احساس می کرد که خجالت می کشد.بیشتر می خواست یک دوستی ساده را شروع کند/او همیشه احساس تنهایی می کرد و نمی دانست چرا با وجود دوستان پر حرفش/هنوز هم تنهاست و هر روز بی کس تر و تنها تر می شود.او روحیه ای خشن داشت وفکر نمی کرد روزی دست به چنین کاری بزند و زیر بار حرف های دیگران قرار بگیرد.
قلبش به تندی می زد.برای چند دقیقه آن جا روی نیمکت منتظر ماند.نگاهی به وضع خود انداخت تا مطمئن شود چیزی کم ندارد.دستش رابلند کرد و پنجه ای در مو های خود زد.با خود فکر کرد:اگه اون می خواست بیاد تا حالا اومده بود عجب دل خوشی دارم من.
از جایش بلند شد و کفشش را محکم روی سنگی که زیر پایش بود فشار داد.صداهایی را در نزدیکی خود می شنید/سرش را به سمت صدا تاباند.همان دختر بود که در گوشه ای با چند دختر دیگر در حال حرف زدن و بگو مگو بود.هیجانی تمام وجودش را گرفت و انگار برای چند لحظه کنترل زبانش را از دست داده بود.پسری با آن همه غروری که داشت/به گمان شاید واقعا قصد داشت تغییر کند!
امیر:شبنم...شبنم...شبنم...
کسی به او توجهی نکرد/فکر کرد عجب دختر خود خواهی است که حتی یک جواب خشک به او نمی دهد/باز هم فکر کرد شاید دیروز او را با کس دیگری اشتباه گرفته/ساکت شد و همان جا ایستاد.به شبنم نگاه می کرد و سر تا پای او را برانداز می کرد/امیر به خود آمد/او اهل نگاه کردن به یک دختر آن هم با این همه حساسیت نبود.یک حس ناآشنا در درون او می گفت:این دختر همان دوستی است که سال ها منتظرش بودی.
کم کم اطراف شبنم خلوت شد.امیر فرصت را مناسب دانست و گویی نمی خواست بیشتر از این صبر کند و شاهد خوشحالی های دیگر دوستانش باشد.او می دانست که حسن با داشتن دوست دختر های زیاد و همچنین بی تفاوت بودن پدر و مادرش نسبت به او/همیشه خوشحال بوده.علی نیز که پسر با احساسی بود/احساسات ظریفش را به دختران و حتی پسران نشان می داد و هر روز ظاهری شاداب تر داشت.فقط از این موضوع سر در نمی آورد که چرا این دو پس از مدتی دوستی /همه چیز را به هم می زدند و احساسات یک یا چند دختر را جریحه دار می کردند.از این روند خوشش نمی آمد.ولی اعتقاد داشت به امتحانش می ارزد.
به شبنم نزدیک شد و پس از سلام و علیک گفت:ببخشید خانم شما کرید؟
شبنم:چرا؟
امیر:چند با ر صداتون زدم جواب ندادید.
شبنم:خوب/داشتم حرف می زدم/نشنیدم.
امیر نگاه نافذ خود را به چشمان شبنم دوخت/چشمان زیبایی داشت/دلش نمی آمد آن ها را نگاه نکند.احساس خوبی داشت.تا آن زمان چنین احساسی در درونش رخنه نکرده بود.شبنم لبخند قشنگی زد و شروع به دور شدن کرد.امیر حس کرد با این لبخند کسی قلبش را قلقلک می کند/از دیدنش سیر نشده بود.خود را به شبنم رسانید.در کنارش قدم می زد/شبنم قدی تقریبا کوتاه داشت/امیر از این وضعیت احساس رضایت می کرد.
امیر:شما هر روز می یایید اینجا؟
شبنم:تقریبا.(و نگاه بی تفاوتی را به او انداخت.)
امیر:همین ساعت/مگه نه؟
شبنم:بله/شما؟
امیر:من امیر هستم/دیروز...
شبنم با عجله گفت:بله بله می دونم شما کی هستید/فقط اسمتونا نمی دونستم.(و قدم هایش را تند تر کرد.)
امیر هم کمی تند تر قدم می زد و در حالی که خود را به جلوی شبنم رسانده بود/گفت:صبر کنید می خواستم یه چیزی بگم.
شبنم با حالتی منتظر به او نگاه می کرد.
امیر:شما صدای قشنگی دارید.قشنگم می خندید.سعی کنید همیشه بخندید.
امیر واقعا تحت تاثیر شبنم قرار گرفته بود و هر چه به خود می اندیشید در درونش از خجالت خبری نبود.حتی برای خودش هم تعجب آور بود که توانسته بود چنین تعریف هایی را از آن دختر بکند.فکر کرد شاید حرف مسخره ای زده/از سر راه شبنم کنار رفت.شبنم با قدم هایی آهسته تر به راهش ادامه داد ولی ناگهان ایستاد و دوباره به امیر نگاه کرد/امیر می توانست چیزی را از نگاه او پیدا کند که خودش هم نمی دانست چه چیزی است.نگاه شبنم همراه با تعجب و حیرت بود و در همان حال گفت:به خودم امیدوار شدم و دوباره به راهش ادامه داد.
امیر برای لحظه ای به شبنم که در حال دور شدن بود خیره ماندکه سنگینی دستی را بر شانه اش احساس کرد.از این که شبنم از او دور می شد احساس غم انگیزی داشت و هم از آشنایی با او خوشحال بود.به نظر امیر شبنم کسی بود که او سال ها دنبالش می گشت.
علی:تبریک می گم.
حسن:شمارشا گرفتی؟
امیر:چی؟نه.(مات و مبهوت بود.)
علی:ها ها بابا تازه کار/نمی خواد باورت بشه.
امیر:چی را؟من باورم شده بود.
حسن:واقعا دختره کار خودشا کرده.
علی:بریم تا غش نکرده.
* * *
بالاخره امیر خجالتی که حتی حاضر نبود به هیچ دختری یه سلام خشک و خالی هم بگوید /از این رو به آن رو شد.با گرمی از مهمان ها که گهگداری به خانه شان می آمدند استقبال می کرد.دیگر مثل قبل /از کتک خوردن ها و رفتار های بد پدرش نارا حت نمی شد ولی ترجیح می داد بیشتر از این که با دوستانش به گردش برود/به خودش و زندگی اش و به دوستی ای که با شبنم در حال شروع شدن بود /فکر کند.حتی دیگر به علی وحسن ایراد نمی گرفت و انگار خودش هم با آن ها هم عقیده شده بود.
به سرعت خود را به شبنم رسانید و پس از رد و بدل کردن شماره هایشان شروع به صحبت کردند.
امیر هر گاه به شبنم نگاه می کرد قندی در دلش آب می شد و خیلی چیز ها را می توانست از نگاه او بخواند.دنیایی را در آن ها می دید که همیشه به دنبالش بوده.از صدای او چیزی را می شنید که همیشه انتظار شنیدن آن را داشته و با دیدن او از خود بی خود می شد و حس می کرد که امیر گذشته نیست/نمی دانست با وجود او چرا خود را گم می کند و در میان انبوهی از ابهام فرو می رود.سرش را پایین انداخت و شروع کرد.
امیر:من اولین باروه که با یه دختر حرف می زنم/دوس می شم/خلاصه اولین بارمه که اینجوری عاشق می شم.
شبنم:یعنی تا حالا تنها بودی؟دوستی نداشتی؟
امیر:نه/هیچ دوست دختری نداشتم/شما اولین کسی هستید که من این طوری با هاتون حرف می زنم.
شبنم:ا/جالبه.
امیر:خیلی دوست دارم دوست شما باشم.
شبنم:خوب/تو دوست منی دیگه.
امیر:یعنی می شه؟(و نگاه نافذ خود را به شبنم انداخت.)
شبنم:چرا که نه.می شه.
و کم کم با هم جور شدند/شبنم هم از تعریف هایی که امیر از او می کرد خوشش می آمد.
امیر:شما چشم های قشنگی دارید.
شبنم:من و آجیما می گی؟
امیر:نه خودتونا می گم/کاری با آجیتون ندارم.
(شبنم با خواهرش مریم دو قلو بودند.)
در صحبت کردن با یک دیگر گرم گرفته بودند.شبنم از مشکلاتش و دعواهای پدر و مادرش حرف می زد و این که مدتی است با خواهر و پدرش به خانه ی مادر جانش رفته اند/این که مادر جانش به آنها سختگیری می کند و پدرش گاهی اوقات به آن ها شک می کند امیر را ناراحت می کرد.دوست داشت قطره ای اشک بریزد ولی فکر کرد شاید شبنم او را مسخره کند.
امیر همیشه فکر می کرد مشکلات خانواده ی خودش از همه بیشتر است ولی با شنیدن حرف های شبنم فهمید که خانواده های زیاد دیگری نیز هستند که مشکلاتشان از خانواده ی او بیشتر است.دیگر حتی درد کتک هایی که از پدرش خورده بود را فراموش کرد/حالا شبنم را بیشتر درک می کرد.
شبنم از دوستی اش با سعید و بی وفایی او حرف می زد.امیر بدجوری جا خورده بود اصلادوست نداشت شبنم با کس دیگری به غیر از او دوست باشد.
امیر:من فکر نکرده بودم که شما اینجوری باشید.
شبنم:نه/من این جوریا که تو فکر می کنی نیستم/خیلی وقته که باهاش کاری ندارم.
* * *
راه خانه را به پیش گرفته بود/به حرف های شبنم فکر می کرد.کمی از دستش ناراحت بود/امیر/پسری با غیرت بود و بارها با خواهرش سر این که چرا یک تار مویت بیرون آمده دعوا کرده بود/دیگر چه برسد به این که دوست دخترش با پسر دیگری رابطه داشته باشد.
بی تفاوت به خواهرش که مدام مثل یک باز پرس سوال می پرسید/در اتاقش را باز کرد و روی صندلی نشست/برای لحظه ای چشم هایش را روی هم قرار داد که با صدای گوشی اش شکه شد و به سمت آن پرید.
امیر:الو؟
_:الو سلام.من شبنمم.
امیر:خوب هستید؟
شبنم:بله.تو خوبی؟
امیر:خوبم.
شبنم:چه خبر؟
امیر:سلامتی.شما چه خبر؟
شبنم:دیگه به من شما نگو.بگو تو.
امیر متعجب شد.به هر حال قبول کرد/برایش سخت بود با یک دختر خانم غریبه که تازه با او آشنا شده بود/به زبان عامیانه حرف بزند و برای او از کلمه ی تو استفاده کند.
شبنم از پسری به نام رسول برای امیر حرف می زد که چند روزی است با او دوست شده/او عادت داشت واقعیت ها را دیر به زبان بیاورد.امیر عصبانیت خود را پنهان می کرد/عادت او این بود که عصبانیت های خود را جمع کند و روزی در جایی آن ها را تلافی کند/او نسبت به این مسائل خود را بی تفاوت نشان می داد ولی هیچ کس نمی دانست در درون او چه می گذرد.جانش را آتش می زدند/آبی سرد بر آرزو هایش می ریختند.دلش می خواست بر سر شبنم فریاد بزند و حتی گوشی را قطع کند ولی دلش نیامد.امیر دوست نداشت سر دختری که پدر و مادرش با زحمت او را بزرگ کردند داد بزند/آیا پدر و مادر شبنم از این دوست بازی هایش خبر دارند یا نه؟
امیر فهمیده بود که شبنم دختر آرام و سر به زیری نیست که هر جا می رود با یک سلام و خداحافظ همه چیز را تمام کند/بلکه دختری شیطان و آتیش پاره است.برای لحظه ای به یاد مشکلات شبنم و این جور مسائل افتاد/فکر کرد شاید شبنم دختر عقده ای باشد که برای کسب محبت و جبران کمبود مهربانی دست به چنین کاری می زند/دلش برای شبنم سوخت.امیر وقتی از او خداحافظی کرد/از این که چرا این فکر ها را در مورد خودش نمی کند/خنده اش گرفت.شاید فکر می کرد پسر عالی ای است و از خودش مطمئن بود/گه گاهی در خانواده ی امیر دعوا می شد و این دعوا ها در روحیه ی او تاثیر می گذاشت.
صدای مادر را شنید.
مادر:امیر...امیر...
امیر:بله/چیه؟
مادر:پاشو/پاشو دو تا نون بخر تا بابات نیومده.
امیر در حالی که دستانش را روی سرش می کشید گفت:مامان خسته ام.
مادر:خجالت بکش.جوونو خستگی؟پاشو.
او از روی مجبوری پا شد/اتاق به هم ریخته ای داشت/بعضی روز ها خواهرش زحمت مرتب کردن آن را به دوش می کشید.ولی حالا کسی این کار را نمی کرد/اکنون قدر مهربانی ها و زحمت های خواهرش سمانه را بیشتر می دانست.پیراهن دکمه دارش را از روی جا لباسی برداشت و سریع پوشید.
* * *
امیر:آقا دو تا نون سنگک.(و پولش را جلوی نانوا قرار داد.)
_:چشم/همین حالا.
او حدود دو دقیقه ای توی صف ایستاده بود و حالا نوبتش شده بود/آفتاب چشمش را اذیت می کرد/چشمانش را کمی تنگ کرد و انتهای صف را نگاهی انداخت/علی بود.نان ها را گرفت و خودش را به علی رسانید.
علی:سلام امیر/ تو و این کارا تنبل خان.
امیر:چی کار کنم دیگه/دستورای مامانه.
علی:حال خانمت چه طوره؟
امیر:علی لطفا در موردش با من حرف نزن.
علی:چی شد؟یه روز خوبی یه روز بدی.به همین زودیا تموم شد؟
امیر:علی خواهش می کنم/حوصله ندارم/شوخی نکن.
(امیر فکر کردن به کسی که به کس دیگری فکر می کنه را دوست نداشت.)با عجله به ساعتش نگاه کرد.
امیر:علی خدافظ/بابام میاد.
علی:خدافظ/نوش جونت بشه.
امیر:چی؟
علی:کتک.
امیر:خفه بی مزه.
و با سرعت زیادی از جلوی چشم های علی رد شد و به سر کوچه رسید.کوچه ی طویلی بود/اما ترس رسیدن پدر به خانه/باعث شده بود مثل خرگوشی که از دست گرگ فرار می کند/همان قدر با سرعت به خانه برسد.
* * *
حدود دو سه روزی از آخرین تماسش با شبنم گذشته بود/آن ها تقریبا بیشتر روز ها همدیگر را ملاغات می کردند ولی این دو سه روز دل امیر از تنگی داشت می ترکید/گوشی را برداشت و شماره ی شبنم را گرفت.خدا را شکر آن روز نه خطش اشغال بود/نه پشت خطی داشت که دم به دقیقه گوشی را قطع کند/نه خواهرش می خواست دو ساعت با دوستش حرف بزند.چند دقیقه ای با هم گرم صحبت بودند.گاهی اوقات بین آن ها سکوت بر قرار می شد/گویی از پشت امواج هم دیگر را می دیدند.
امیر:من فکر می کنم تو با بقیه ی دخترا فرق داری.
شبنم:چرا با بقیه ی دخترا فرق دارم؟
امیر:نمی دونم/خوب دیگه.
امیر همیشه از شبنم تعریف می کرد/او هرگز آنقدر شدید و با احساس از کسی تعریف نکرده بود.با دیدن شبنم در روز اول انگار تمام خجالتش آب شده بود.
* * *
ماه محرم فرا رسیده بود.همه گرم روضه و تعذیه و این جور کار ها بودند.همه جا حال و هوای جالبی به خود گرفته بود و درد امام حسین و هفتاد و دو تن سینه ها را سوزانده بود.امیر هم گاهی به سی دی های عزاداری گوش می داد و دو سه باری هم با پدر و مادر خواهرش به مساجد رفته بود.
سکوت خانه را گرفته بود و امیر در فکر و خیال خود غوطه ور بود که باز هم تلفن زنگ زد/بله/شبنم بود/شروع به صحبت کردند و حسابی حال کردند/ولی شبنم دوباره از پسری حرف می زد که خیلی دوستش دارد و این که چه جوری با او آشنا شده است/نامش محمد بود و به نظر می رسید این جور که از حرف های شبنم پیدا بود شبنم خانم حتی حاضر بودند خود را فدای ایشان بکنند.امیر با بی میلی به او گوش می داد.فکر کرد اگر شبنم الان آن جا بود با دست های خودش او را خفه می کرد/دختره ی...یک روز با یک نفر دوست می شد و آنقدر از او تعریف می کرد که آدم فکر می کرد همین فردا ازدواج می کنند ولی فردا زیر همه چیز می زد و می گفت با او قهر کرده.حالا هم که...
امیر خلقش تنگ شده بود.
امیر:شبنم/اگه با همه ی این پسرا قطع رابطه نکنی خودم با هات قهر می کنم.(غیرتش گل کرده بود.)
شبنم:خوب چی کار کنم؟خیلی دوستش دارم.
امیر هنوز هم یاد نگرفته بود که راحت با شبنم قهر کند/شبنم برای او مثل یک نفس بود.اگر نبود می مرد/حالا هر جوری که بخواهد باشد.
انگار تسلیم شده بود/رفتار هایش و حرف هایش فرق کرده بود/امیر/امیر با احساس/حساس/عشقی و مهربانی شده بود.البته بیشتر برای شبنم/مگر نه توی خانه رفتارش فرقی نکرده بود/هنوز هم گاهی اوقات خشن می شد.
این آقایی هم که شبنم خانم با او دوست شده بودند(محمد)بعد چند روز دیگر کارش ساخته شد.امیر توی دلش احساس خطر می کرد.شبنم چه دختری بود/هم سنگ دل /هم مهربان.دوستش داشت/رهایش نمی کرد/عاشقش بود.
* * *
دست روزگار امیر را هم وارد این بازی هایی کرده بود که هیچ وقت به فکرش هم خطور نمی کرد/امیر هم یا از روی تلافی یا...با دختر های زیادی دوست می شد/انگار نمی خواست جلوی شبنم کم بیاورد.او همان جمله هایی را که روز های اول به شبنم می گفت/برای سایر دختر ها هم به زبان می آورد.(ولی نه از اعماق دل بلکه فهمیده بود این جور دختر ها از این حرف ها خوششان می آید.)
با شبنم قرار داشت/با وجود دختر های زیادی که امیر با آن ها رابطه داشت/هنوز هم شبنم را از بقیه بیشتر دوست داشت.شبنم برای او مزه ی دیگری داشت.
امیر تی شرت اسپورت سبز رنگی پوشیده بود.شلوار جینی هم به پا داشت.به نیمکت همیشگی نگاهی انداخت/انگار تمام این ماجرا ها را زیر سر این نیمکت می دانست/نیمکتی که باعث آشنایی او با شبنم شده بود/کمی دور تر شبنم را همراه دختری یافت که قدی تقریبا بلند داشت/گویی هم قد امیر بود/امیر کمی نزدیک تر آمد/آن دختر چشمان درشتی داشت که زیر آفتاب ملایم برق می زدند.پوشش او نیز بد نبود/حد اقل از شبنم بهتر بود.امیر جلو آمد و رو به شبنم گفت:سلام شبنم خانم.
شبنم:سلام/خوبی؟
امیر:خوبم.
و سپس رو به آن دختر کرد و گفت:سلام.
_:سلام.
شبنم:دوستمه/اسمش زهراست.
امیر:از دیدنتون خوش وقتم.
زهرا:منم همین طور/شما آقا امیر هستید؟
امیر:بله/انگار از ما زیاد بد گفتن(و نگاه ملایمی به شبنم انداخت.)
زهرا:اختیار دارید/نه اصلا.
شبنم:خوب دیگه پر رو نشو امیر.
سپس شبنم دست زهرا را گرفت و در حالی که دور می شد گفت:خودم بهت زنگ می زنم ممکنه کار دستمون بدی.
امیر خجالت زده سرش را پایین انداخت/چشم های امیر بد جوری آدم را جذب می کرد/شاید شبنم از این موضوع پی برده بود و زهرا را سریعا از آنجا دور کرد.
* * *
دو روز طول کشید تا این که امیر موفق شد زهرا را تنها پیدا کند/نفس راحتی کشید و زود به سمتش دوید/شماره ی زهرا را گرفت ولی قصد دوستی نداشت/می خواست کمی با او صحبت کند.
زهرا:خیلی دوستش داری؟(و نگاهی همراه حسرت به چشمان امیر انداخت.)
امیر هم چشم از چشمان او بر نمی داشت/دلش گرفته بود /اشکی در چشمانش حلقه بست.
امیر:خیلی/عشق منه.
زهرا:باهاش ازدواج می کنی؟
امیر چند بار چشمانش را به هم زد/می خواست اشک ها از جلوی چشمانش کنار برود و صورت ماه زهرا را واضح ببیند.از سوال زهرا تعجب کرده بود/هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بود.اصلا انگار با کلمه ی ازدواج آشنا نبود/زهرا منتظر پاسخ بود و امیر چند لحظه به فکر فرو رفت/آیا حاضر بود با دختری که خدا می داند با چند تا پسر دیگر رابطه دارد/نامه می دهد/تلفنی صحبت می کند و...ازدواج کند؟تصمیمش را گرفت و دوباره نگاهش را به نگاه زهرا گره زد.
امیر:نه.
زهرا با تعجب گفت:چرا؟
امیر:چون به غیر از من با خیلی ها رابطه داره.
زهرا که حالا چیز فهم شده بود و منظور امیر را فهمیده بود گفت:خوب با من دوست شو.
امیر فکر کرد زهرا می خواهد از او سوء استفاده کند ولی به روی خودش نیاورد.
امیر:ا ؟
زهرا:آره/اگه با منم انقدر احساسی رفتار کنی و منا انقدر دوست داشته باشی/دوست می شم.
امیر چشم از چشم های زهرا برداشت/زهرا هم که نمی خواست امیر را بیشتر از این اذیت کند و او را توی عذاب بگذارد بحث را عوض کرد.
زهرا:می خوای باهات صمیمیش کنم؟
امیر:چی جوری؟
زهرا:باهاش صحبت می کنم.
امیر:(پوز خندی زد)باشه.
زهرا:ازش می پرسم که دوستت داره یا نه؟
در این لحظه شبنم از راه رسید.پارک بزرگی بود/امیر و زهرا روی صندلی های سنگی رو به روی هم نشسته بودند.
شبنم با عصبانیت سلامی کرد و با زهرا شروع به صحبت کرد/معلوم نبود زهرا و شبنم چی به هم می گفتند/خودشان را از امیر دور کرده بودند.بعد از چند دقیقه شبنم به سمت نیمکتی در فاصله ی دور تر رفت و آن جا نشست/زهرا به طرف امیر آمد و همان جا رو به روی او نشست.
زهرا با قیافه ی مایوس به امیر گفت:ازش پرسیدم.
امیر منتظر بود و گفت:چی گفت؟
زهرا:گفت تو را دوست نداره.
دنیا را روی سر امیر خراب کردند.انتظار چنین جوابی را نداشت/دست خودش نبود/اشک هایش جاری شدند.
زهرا:دوستت نداره/اصلا.
امیر:منم دیگه نمی خوامش.
زهرا:تو که همین چند دقیقه پیش گفتی عاشقشی.چی شد؟
امیر دو تا دستانش را روی صورتش گرفت و نمی خواست جواب بده.زهرا بلند شد و بعد از چند لحظه شبنم به جای او نشست.شبنم خود را به بی خیالی زده بود.
شبنم:خوبی؟
امیر:(صدایش را بلند کرد.)دوستت ندارم/دوستت ندارم/دوستت ندارم.
امیر خودش هم می دانستکه این جمله را باور ندارد و اصلا از دست خود راضی نبود که این جمله را به کار برده است.احساس شکستگی می کرد.
شبنم نگاهی به اطراف انداخت/خانواده ای از آنجا رد می شدند.
شبنم:خوب باشه/باشه.
از روی صندلی بلند شد و رفت/سر راه چند تا جمله به زهرا گفت و بعد با صدای بلند به او گفت:چی بهش گفتی؟خودت باید درستش کنی.
امیر هنوز هم در همان حال و هوا به سر می برد که با صدای زهرا سرش را بلند کرد.
زهرا:شوخی بود/ما باهات شوخی کردیم.
امیر:نه/شوخی نبود/واقعیت بود/برو.
زهرا:باور کن.
امیر:برو.
زهرا:می خوای باور کن/می خوایم نکن.
همه تنهایش گذاشته بودند.سرش را بلند کرد و درختان را مشاهده کرد/بلند بودند.تصور کرد که همه ی درختان می خواهند او را خفه کنند.
خلقش تنگ شده بود/داد زد:خدااا...
و در ادامه با صدای آرام گفت:کمکم کن.
* * *
امیر:سلام.
شبنم:سلام.
امیر:خوبی؟
شبنم:چرا زنگ زدی؟
امیر:چرا نزنم؟
شبنم:دیگه نه به من زنگ بزن/نه نامه بده/نه طرفم بیا/همه چیز تموم شد.
مگر امیر چه کار کرده بود که حالا باید تاوان پس می داد/شبنم خانم دل او را شکسته بود و حالا طلبکار هم شده بود.
امیر:چرا؟مگه چی کار کردم؟
شبنم:یعنی تو نمی دونی؟چرا تو پارک اشک ریختی؟این چه رفتاری بود؟ها؟
امیر:تو چرا گفتی دوستت ندارم؟راس گفتی؟
شبنم:نه/می خواستم ببینم جنبه داری یا نه/که فهمیدم نداری.همین.
امیر:خوب من از کجا می دونستم که داری شوخی می کنی؟
شبنم:ببین اصلا ما به هم نمی خوریم/منا ول کن برو با یکی دیگه مثل آجیم/انقدر خوبه که نگو.
امیر:چی داری می گی شبنم؟شوخی نکن.
شبنم:شوخی نیست.خدافظ.(و بعد گوشی را محکم روی تلفن کوبید.)
امیر باورش نمی شد/باید او را فراموش می کرد یا باز هم مقاومت می کرد؟امیدش را از دست داده بود/آرام بود ولی ناگهان اشک هایش جاری شدند.خیلی دلش می خواست که تا صبح گوشه ای بنشیند و گریه کند ولی می ترسید که پدرش از موضوع با خبر شود.چشمانش از شدت گریه کردن باد کرده بودند.
مادر:بیا شام بخور عزیزم.
رویش نمی شد که مادر و پدرش او را با چنین وضعی ببینند.آبی به دست و صورتش زد و وارد حال شد.
مادر:پسرم/وای چرا گریه کردی؟چشات باد کرده!
امیر جا خورد.نگاهی توی آینه کرد و گفت:هیچی نشده/..با دوستم دعوام شد.
مادر زد زیر خنده و با صدایی که هنوز از شدت خنده می لرزید گفت:امیر تو برا دوستت گریه می کنی؟ها ها ...
امیر:مامان خیلی دوستش داشتم/نمی خواستم این جوری بشه.
مادر با تعجب به امیر نگاه کرد و با تردید گفت:دختره؟؟؟
امیر حول شده بود/آمد جلو و سر سفره نشست.
امیر:بابا کو؟
مادر:تو آشپز خونه است.الان میادش.جوابما ندادی.دختره؟؟
امیر:مامان چرا این سوالا می پرسی؟
مادر:آخه هیچ پسری را ندیدم که برا پسر دیگه ای این طوری گریه کنه.(و بعد خندید.)
امیر کمی می ترسید که واقعیت را بگوید ولی فکر کرد شاید بهتر است این موضوع را به مادرش بگوید/چون مادر ش مثل تمام مادر های دیگر خیلی مهربان بود و محرم رازش بود.
امیر:آره.
مادر:دستم درد نکنه.حالا چند وقته همدیگرا می شناسید؟
امیر:مامان باور کن رابطه ی ما خیلی ساده است/یه ملاغات/حرف زدن تلفنی/مامان...
مادر:خوب من به تو اطمینان دارم/اصلا هم بهت سخت نمی گیرم.اگه رابطه ی شما همین جور که می گی ساده باشه اشکال نداره.هر جور راحتی.بابات انقدر بهت سخت می گیره/بسه.فقط مامان جان گریه دیگه برا چی؟حتما تنهات گذاشته.آره؟
امیر:آره.
مادر:بابات نفهمه امیر!نمی ذاره زنده بمونی.
امیر از مادرش خیلی خوشش آمده بود/وقتی برای او درد دل می کرد/احساس آرامش می کرد/سبک می شد.
مادر:امیر/هیس/بابات اومد.
آن شب امیر خیلی از مصاحبه با مادرش لذت برده بود/فکر نمی کرد که این جوری بشود/پیش خودش تصور می کرد که مادرش رفتار تندی به او نشان می دهد ولی بر عکس اتفاق افتاده بود.خیلی وقت ها فهمیده بود که مادرش زیاد سخت گیر نیست اما هنوز شک داشت تا اینکه آن شب به این موضوع اطمینان پیدا کرد.
* * *
علی:حالا انقدر خودتا ناراحت نکن امیر.
حسن:چه قدر بهت گفتم که خودت تمومش کن/عجب لجبازی بودی/گذاشتی یه دختر تموم وجودتا مالک بشه.بی کله/حالا بکش.
علی:حسن داری زیادی اذیتش می کنی ها!
امیر:نمی تونم تحمل کنم.(و بعد دست هایش را بالا برد و محکم سرش را گرفت.)من عاشقشم/بهش عادت کردم.
علی:به چیش؟به بی محلیش؟به اینکه اصلا با تو نبود؟همش با پسرای دیگه بود؟
امیر:هیچی نگو تو را خدا علی!(و بعد صداشو بلند کرد.)تنهام بذارید.
علی و حسن از او دور شدند.امیر واقعا خودش را باخته بود/زانو هایش احساس سستی می کردند.روی نیمکت همیشگی نشست.سه روز بود که شبنم نه با او حرف زده بود و نه جوابش را می داد/امیر از منت کشی ها و ناز خریدن های زیادی خسته شده بود/دیگر نمی توانست تحمل کند/چه قدر تمنا می کرد؟این سه روز نزدیک به صد بار از او عذر خواسته بود ولی شبنم خانم مغرور جوابش را نمی داد که هیچ تازه نا امیدش هم کرده بود.دیگر نمی خواست از او خواهش کند و خودش را کوچک کند/امیر امروز بدون هیچ توجهی به او روی نیمکت نشسته بود و چشمانش را بسته بود ولی توی خودش در حال از بین رفتن بود که بوی آشنایی را استشمام کرد/محکم بو کشید و چشمانش را باز کرد/شبنم کنارش نشسته بود.با خودش فکر کرد شاید می خواهد حرف هایش را دوباره تکرار کند/امیر رویش را برگرداند و به او اهمیت نداد/ولی شبنم خیلی جذاب شده بود/لباس چسبان نارنجی رنگی پوشیده بود و روسری یک وجبی اش را نیز باز گذاشته بود/طوری که سینه اش پیدا بود.امیر باز هم نتوانست خودش را نگه دارد سرش را بلند کرد و با نگاه های نافذش او را برانداز کرد/عاشق تر شده بود.چه دختر شیطونی بود.
شبنم:امیر...امیر!
امیر محل نمی گذاشت.
شبنم:ببخشید/می دونم کار بدی کردم/بخشش کار خوبیه ها!
امیر:بله/ اینا بایدبه شما گفت.
شبنم:آره می دونم/جواب ببخشیداتا ندادم/باهات حرف نزدم/ببخشید.
دختره چه اش شده بود/حتما از جایی نا امید شده بود/که حالا به یاد امیر افتاده بود.امیر پوز خندی زد و گفت:تو چی کار کردی؟تو با من چی کار کردی؟
امیر حق داشت/سه شب بود که اشک می ریخت و چشمانش هم بد جوری ورم کرده بود/ولی دلش به رحم آمد و او را بخشید.ریشه ی انتقام را در قلبش محکم کرده بود.با خود گفت:دختره ی مسخره حتی عشقم هم به بازی گرفت/منو بگو که فکر کردم دیگه سراغم نمیاد/ضعفشا پیدا کردم اگه بهش محل نذارم خیلی بهتره زود میاد می شینه پیشم.
شبنم:هنوزم دوستم داری؟
امیر پس از کمی مکث گفت:آره.
شبنم خیلی خوش حال شد.ساعت ها کنار هم بودند و با هم حرف می زدند.خیلی از دوست های شبنم از رفتار های آن ها متعجب بودند/به خصوص از رفتار های امیر /او آنقدر عاشقانه شبنم را دوست داشت که سه روز منت او را کشید.خیلی ها دلشان می خواست عاشقی مثل امیر داشته باشند.
* * *
امیر و شبنم کم کم بیشتر روی هم حساس شدند.اگر شبنم با پسری دوست می شد امیر قهر می کرد و اگر امیر با دختری دوست می شد شبنم قهر می کرد.بالاخره با هم به تفاهم رسیدند.این جور که پیدا بود به غیر از هم با کس دیگری دوست نمی شدند.البته فعلا به ظاهر/معلوم نبود به هم راست می گفتند یا نه.
* * *
امیر دیگر تحمل نداشت/امروز یک جای خلوت نشسته بودند و با هم حرف می زدند.امیر خیلی وقت بود که به موضوعی فکر می کرد/همیشه می خواست سرش را روی قلب شبنم بگذارد و او را از نزدیک احساس کند.
امیر نگاهی به اطراف انداخت/کسی نبود/با حالات خاصی خود را به شبنم چسبانید.
امیر:دستاتا باز کن.(کنترل حرف هایش را نداشت.)
شبنم:امیر حالت خوبه؟چته؟
امیر:می خوام سرما رو قلبت بذارم.
شبنم شوکه شده بود/می خواست بلند شود که برود ولی امیر آستین شبنم را گرفت.
شبنم:تو را خدا/امیر چت شده؟
امیر فهمید که شبنم از رفتار او ترسیده.
امیر:نترس عزیزم.
و دوباره او را نشاند.با چشمان نافذش به شبنم خیره شده بود.شبنم مانتوی تنگی پوشیده بود که تا پایین باسن می رسید و برجستگی بدنش همه را به خود جذب می کرد.امیر با خودش گفت:ای دختره ی بلا/نمی گی من جوونم/این چه تیپیه؟دلم داره ضعف می ره.
رنگ مانتوی او آبی بود و آستسن هایش را بالا زده بود.شلوار لی آبی ای هم پوشیده بود که مچ پاهایش پیدا بود.دستانش می لرزید/نمی دانست امیر با او چه کار دارد ولی خونسردی خود را حفظ کرد.
امیر در چشمان شبنم خیره شده بود در حالی که آستین او را سفت می فشرد.
امیر:نترس/آروم باش شبنم تو به من اطمینان نداری؟
شبنم با ترس گفت:چرا.
امیر:پس چرا می لرزی؟
شبنم:می خوام برم خونه/امیر.
امیر:خونه؟
شبنم خیلی جا خورده بود.دستش را می کشید ولی بی فایده بود چون امیر آستینش را محکم گرفته بود.
شبنم:چی می خوای؟امیر داره دیر می شه می خوام برم خونه.
امیر:فقط می خوام صدای قلبتا گوش کنم.
امیر سرش را روی سینه ی شبنم قرار داد/یک دفعه شبنم خودش را به تکیه گاه نیمکت پارک فشار داد آخر امیر سرش را محکم روی سینه ی او فشار می داد.شبنم هم انگار بدش نیامده بود.سر امیر را توی دستانش گرفت.
شبنم:ببین عشق باهات چی کار کرده!
امیر:خیلی دوستت دارم/دلم برات تنگ شده بود.
شبنم:آخی.سرتو بردار زشته امیر/بسه.
امیر:روزی یه بار برام کافیه.
شبنم:امیر خجالت بکش/دیگه هیچ وقت باهات اینجا نمیاما.
امیر:من که کار بدی نکردم/انرژی گرفتم.
شبنم:خوب/دیگه لازم نکرده.هیچ کس جراءت چنین کاری را نداره.
امیر:من دارم.
شبنم:می رم دیگه/باشه؟
امیر:بازم پیشم باش/وقتی با تو ام خیلی خوبه.
شبنم:دیر می شه/داره هوا تاریک می شه.
امیر:برو/نه صبر کن با هم می ریم.
شبنم:پس بلند شو.
با هم بلند شدند/امیر دستش را به سمت شبنم برد و خواست دست او را بگیرد ولی شبنم مانع شد.
شبنم:امیر/نه.
امیر:چرا؟
شبنم:چت شده؟می دو نم عاشقی دیگه بسه.
امیر:بس کن.(و دست شبنم را گرفت.)
امیر واقعا نمی دانست که چرا این کار ها را می کند.دست شبنم گرم بود.امیر سرش گیج می رفت.شبنم دستش را از دست امیر کشید.
شبنم:تو واقعا یه چیزیت هست.چیزی خوردی؟
امیر:نه/یعنی چی؟
شبنم:دوستات چیزی بهت تعارف نکردند؟
امیر:نه..فقط قبل از دیدن تو علی بهم یه قرص داد/سرم درد می کرد/قرص سر درد همراهش بود.
شبنم:خوب خدافظ/دیگه از کسی چیزی نگیر.(و از او دور شد.)
* * *
چشم هایش را باز کرد/از تخت پایین آمد/یک کمی سرش گیج می رفت.به یاد دیروز افتاد/این چه کاری بود که دیروز انجام داده بود؟واقعا از خودش خجالت کشید.حس کرد که دیروز اصلا نه کنترل رفتارش را داشته و نه کنترل گفتارش.دستانش را به هم مالید و گفت:نه سرم درد می کرد/ نه دغدغه ای داشتم انگاری همه چی عوض شده بود.
این آرامش دیشب برایش عجیب بود.یادش به حرف شبنم افتاد که گفته بود:دیگه از کسی چیزی نگیر.
با خودش فکر کرد که از کی چیز گرفته و پس از فشار آوردن به مغزشیاد قرصی افتاد که علی دیروز به او داده بود و گفت:علی خدا مرگت نده با من چی کار کردی؟
گوشی را برداشت و به علی زنگ زد.
علی:امیر چیزی شده؟صبح زود کاری داری؟
امیر:علی جوابما بده اون چه قرصی بود که بهم دادی؟
علی سکوت کرد.
امیر صدایش را بلند کرد:چی بود؟
علی:امیر آروم باش/یه قرص آرامش بخش/ چیز بدی نبود/بیشتر جوونا مصرف می کنند /چیز بدی نیست.بازم بهت می دم /من و حسن خودمونم مصرف می کنیم/چته امیر؟
امیر:تو غلط کردی/من بهت گفتم بهم قرص سر درد بده/وااای چی کار کردم دیشب.
علی:ساکت باش امیر/چی شد؟آروم بودی؟
امیر با عصبانیت گفت:آره.
علی:پس چی؟
امیر:علی جون/زشته/آدم یه هو دست خودش نیس یه کارایی انجام می ده ها.
علی:این قرصا چیز آن چنانی نیست/من و حسن اصلا این جوری نیستیم که تو فکر می کنی.
امیر:دستاشو گرفتم.وااای.می لرزید.
علی خنده ای کرد وگفت:خوب حالا فکر کردم چی شده.امیر هنوزم بابات همون رفتارا را داره؟
امیر:آره/پاما که می ذارم خونه به باد کتکم می کشه/خسته ام کرده علی.با من طوری رفتار می کنه که انگار شاگردشم/توهین می کنه/شک می کنه و یه حرفایی می زنه که من روحم خبر نداره/سرم هر وقت این چیزا را می شنوم می پکه/نمی تونم دیگه.
علی:غصه نخور همین قرصا را که بخوری آروم می شی.اصلا رو زمین نیستی.
امیر:نه دیگه نمی خورم/یه وقت مجاز نیست.
علی:خیلی خری/چی می گی؟می گم آرومت می کنه.پس برو ذره ذره آب شو.
امیر:هر روز از سر تا پاما بو می کشه می گه بو سیگار می دی از بس تو و حسن می کشین/خوب به منم رحم کنید دیگه.اون کتکا بس نبود حالا کتک سیگار کشیدن شما هم بهش اضافه شده.
علی:مادرت چی؟
امیر:مادرم که بنده خدا کاری به کارم نداره/می بینه من زجر می کشم دیگه بهم ایراد نمی گیره.
علی:خوب چه بهتر.راحتی/می تونی سیگار بکشی/قرص آرام بخش بخوری/بری پارک/مهمونی و...بعدم کتک بخوری.
امیر:دستت درد نکنه رفیق/همین قرص بسه/اگه سرم درد نمی کرد هیچ وقت قبول نمی کردم.به خاطر سرم مصرفش می کنم.
علی:خرج تلفنت زیاد می شه امیر.خدافظ.
امیر:خدافظ/می بینمت.
* * *
امیر:شبنم/بیا گلم اینجا بشینیم بهتره.کسی نیس.
شبنم:باشه/ولی...
امیر:ولی نداره.
همیشه از این به بعد علی قبل از دیدن شبنم به امیر قرص می داد/البته سه تایی یعنی امیر/علی و حسن قرصا را بالا می انداختند و می رفتند پی کارشان/هر کدام یک بد بختی داشتند/این از امیر/آن هم از علی که پدرش معتاد بود و علی حتی خجالت می کشید که بگوید پدرم زنده است/مادرش هم بیماری قلبی داشت که گه گاهی برادر مادرش به آن ها سر می زد/چهار سال از علی بزرگ تر بود ولی علی بد جوری از او حساب می برد.با وجود این بد بختی ها خانواده ی پولداری داشت که از صدقه ی سر پدر بزرگشان بود البته علی نیز کار می کرد..آن هم از حسن که با وجود ثروت زیادی که داشتند/خواهرش هر شب باعث به هم ریختن خوانواده می شد/دیر می آمد و معلوم نبود که می رود ول گردی یا کلاس؟خلاصه صبح تا شب توی خانه شان سر خواهر حسن و کار های او دعوا بود و زیاد توی نخ حسن نبودند.
شبنم با احتیاط روی نیمکت نشست و خودش را مرتب کرد.
شبنم:امیر آروم تر شدی/یه جوری شدی.
امیر:دوست داری؟
شبنم:نمی دونم.
امیر دستش را روی لبه ی تکیه گاه نیمکت/پشت شبنم گذاشت و دست دیگرش را هم به سمت دست شبنم دراز کرد.
شبنم:امیر؟
امیر:جانم/قربونت برم.
شبنم:امیر/تو واقعا منا دوست داری؟
امیر:عشقمی.
شبنم:پس...نباید منا با کس دیگه ای عوض کنی ها.
امیر:مگه می شه؟تو عشق باید پای بند بود.
شبنم:آفرین پسر خوب.
امیر:قول بده مال من باشی تا آخر عمر.
شبنم:تو هم قول می دی؟
امیر:آره عروسکم.(و صورتش را به صورت شبنم نزدیک کرد و در چشمانش خیره شد.)
شبنم که طاقت نگاه های نفوذ گر امیر را نداشت چشم به زمین دوخت.
شبنم:قول می دم همیشه مال تو باشم.
امیر:منم قول می دم همیشه مال تو باشم/خیالم راحت باشه؟
شبنم:آره امیر/من هیچ وقت یه چنین ابراز احساساتی را از کسی ندیدم حتی از مادرم/هیچ کس دستاما نگرفته و نخواسته به صدای قلبم گوش بده.هیچ کس بهم اینجوری عاشقانه نگفته که دوستت دارم/هیچ کس هر روز ازم تعریف نکرده/امیر باور کن منم دوستت دارم.مگه نه من اصلا همون روزی که رهات کردم می رفتم و پشت سرم هم نگاه نمی کردم/می خوامت.
امیر دست شبنم را رها کرد و گفت:می خوام بخوابم فردا ساعت 6 همین جا/خوبه؟
شبنم:باشه/مواظب خودت باش عزیزم.
هر دو بلند شدند و بعد از دست دادن همدیگر را ترک کردند.
امیر در حال قدم زدن توی چمن ها بود که چشمش به یک پلیس افتاد.هنوز هم گیج و منگ بود.
_:آقا پسر چرا این وقت شب؟
امیر:دلم می خواد.
_:که دلت می خواد/خونتون کجاس؟
امیر:ببین آقا پلیسه من بچه نیستم که اینجوری باهام حرف می زنی.می فهمی؟راحتم بذار/می خوام برم خونه.
_:بفرما آقا بزرگ/کسی جلوی راهتونا نگرفته/من فقط انجام وظیفه می کنم/مگه نه حال کلنجار رفتن با این جوونای کله خرابا ندارم/برو بابا خونه تون.
* * *
سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد/آخ خدا چه قدر سرش درد می کرد.
علی:امیر سلام/چه زود اومدی/ساعت ده دقیقه به شیشه.ما هیچ وقت این موقع هم دیگه را نمی دیدیم.
امیر:ده دقیقه دیگه قرار دارم.
حسن:سلام امیر.
امیر:سلام حسن.
علی یکی یک دانه به هر دوتای آن ها داد و بعد از خدافظی /از هم دیگر جدا شدند.
امیر به سرعت به آخرای پارک نزدیک شد و محل قرار را نگاهی انداخت انگار زهرا هم پیش شبنم بود.امیر سلامی داد و وسط هر دویشان نشست.
امیر:خوبید زهرا خانم؟(و نگاهی به او کرد.)
مانتوی تقریبا چسبان با روسری بلندی پوشیده بود/فقط کمی از موایش را بیرون ریخته بود.به چشمان زهرا خیره ماند و در همان حال به شبنم گفت:چرا امروز با زهرا خانم اومدی؟
شبنم:ازت می ترسیدم.
امیر:چرا؟
شبنم:همین جوری/گفتم زهرا هم باهام باشه/بهتره.
زهرا:امیر آقا/می شه زیاد تو صورتم زوم نشید؟
شبنم:امیر!(و با حالت اخمو و عصبانی گفت:)نیگاش نکن/با توام.
امیر:دلم می خواد شبنم.چی کارم داری؟(و کمی به زهرا نزدیک تر شد طوری که با او برخورد کرد.)
شبنم:نه انگار باید یه کار دیگه بکنم/آدم بشو نیستی ها؟
و با عجله از جایش بلند شد و پیش زهرا نشست.شبنم زهرا را به سمت خودش کشید ولی امیر باز هم به زهرا نزدیک تر شد.
شبنم:به پلیس می گما/زود برو گم شو اون طرف تر.
امیر با بی خیالی گفت:خوب بگو/دلم می خواد.شبنم جان من با زهرا کار دارم می شه بری؟
شبنم زهر خندی زد و گفت:مگه چلم امیر؟یه روز به ما این جوری نیگا می کردی.عجب غلطی کردم زهرا را آوردم.
زهرای بیچاره بین آن ها گیر افتاده بود.از هر دو طرف تحت فشار بود.امیر در حالی که گیج بود به زهرا زل زده بود.
امیر:دوستت دارم.
زهرا سکوت کرد.
امیر آن پایش را که به پای زهرا چسبیده بود پشت پای زهرا برد.
امیر:می خوامت.
شبنم:زهرا پاشو بریم.تو را خدا.
امیر با عجله دست زهرا را محکم گرفت.
زهرا:خدا مرگم.
شبنم:امیر نکن.حسابتو می رسم.(و سپس بر سر امیر فریاد زد.)دستشو ول کن/با تو ام.
امیر دست زهرا را رها کرد و با همان حالت گیج و منگش به آسمان خیره شد و دو تا دستانش را پشت سرش برد و به هم گره زد.
امیر به زهرا که در حال اشک ریختن بود نگاه کرد.آن ها چند متری آن طرف تر بودند.
زهرا:وااای چی کار کنم حالا؟
شبنم:چی شده؟حسابشو می رسم/غصه نخور.
زهرا:اینا که نمی گم دل خودمو می گم.
شبنم:دلت؟
زهرا:آره/ندیدی چی جوری بهم گفت دوستت دارم؟
شبنم:اوی زهرا این خیالات به ذهنت نیادا/به تو همین جوری گفته.
امیر لبخندی روی لب هایش نشست/بلند شد که برود/زهرا و شبنم هم به سرعت از او دور شدند/مثل وحشت زده ها بودند.
امیر مدتی آنجا قدم زد و بعد به خانه رفت.
* * *
شامش را خورد و به اتاقش رفت.از پشت در اتاقش حرف های پدر و مادرش را که در مورد او صحبت می کردند گوش می داد.
مادر:از بس زدیش/هر روز داره لاغر تر می شه /بچه ام داره آب می شه مرد.
پدر:چی می گی خانم؟تازه داره تپل ترم می شه/کم دروغ بگو زن.
امیر حوصله اش سر رفت/روی تخت دراز کشید و به گوشی اش ور می رفت که ناگهان زنگ خورد.
امیر:بله؟
شبنم:سلام.
امیر:سلام.
شبنم:تو زهرا را دوست داری؟راستشا بگو امیر.
امیر:آره.
شبنم:منا چی؟مثل اون روزا دوستم داری؟
امیر سکوت کرد/انگاری بازی اش گرفته بود.
شبنم:عجب خوش خیالی ام من.اون روزا هم منا دوست نداشتی/معلومه.چه قدر آجیم بهم گفت که تو داری گولم می زنی من گوش ندادم.
امیر:آجیت؟
شبنم:بله/امیر چرا این کارا با من کردی؟ها؟چرا این قدر گفتی دوستت دارم/دوستت دارم حالا زدی زیر همه چیز؟
امیر:فردا تنها بیا کاریت دارم/یه چیزی را باید بهت بگم/باشه؟
شبنم:خوب حالا بگو/چرا کار امروزا به فردا می اندازی؟
امیر:فردا می بینمت/خدافظ.(و گوشی را قطع کرد.)
* * *
حسن تکانی روی نیمکت خورد.
حسن:پس فردا حتما باید بیایید.
علی:کجا بیاییم؟
حسن:تولد من/همه دوستام هستند/نیایید ناراحت می شم.
امیر:ساعت چند؟
حسن:6عصر.
امیر:این موقع من همیشه قرار دارم.
حسن:به خاطر من یه بار نرو.
علی:آره امیر/با هم می ریم.خوش می گذره.
حسن:پس دیر نکنیدا.با هم می ریم.
امیر:کجا هست؟
حسن:خونواده ام رفتند شمال/تو خونمونه.
امیر:باشه.
یکی یه قرص با نوشابه خوردند و هر سه از هم دور شدند.
امیر با مصرف این قرص احساس آرامش می کرد/هر سه شان از این قرص راضی بودند.
امیر با عجله به نیمکت نزدیک شد/هیچ کس اطراف آن نبود/شبنم با حالتی اخمو روی نیمکت نشسته بود.
امیر کنار شبنم نشست و خود را به او چسبانید.
امیر:سلام عزیزم/چه خوشگل شدی.
شبنم کمی ناز کرد و رویش را بر گردانید.
شبنم:حرفتا بزن.
امیر دستش را دور گردن او انداخت و با دست دیگرش صورت او را به سمت خودش تابانید.
شبنم با ترس و لرز گفت:چی کار می کنی؟ولم کن آشغال.
امیر:می خواستم بهت بگم هیچ کس به اندازه ی تو برام عزیز نیست.
امیر احساس کرد که نمی تواند خود را کنترل کند.شبنم خیلی خوشگل شده بود/مانتوی مانکن قرمز و روسری یک وجبی آبی به او می آمد.شبنم می ترسید که از جایش تکان بخورد.
امیر سرش را آرام روی سینه ی شبنم گذاشت.
امیر:چه تند می زنه.
شبنم:امیر من بازیچه ی دست تو نیستم/نباید دست زهرا را می گرفتی.ما به هم قول دادیم که فقط مال هم دیگه باشیم.
امیر:تو فقط مال منی؟
شبنم:آره/به هیچ کس چنین اجازه ای ندادم که دستمو بگیره.دست به صورتم بذاره و...
امیر بلند شد/شبنم سر تا پای امیر را برانداز کرد/تی شرت چسبان بنفشی پوشیده بود که جلویش آرم یک پرنده بود و شلوار جینی هم پوشیده بود.توی دلش از امیر لذت برد.شبنم دیگر حتی جراءت نداشت با پسر دیگری دوست شود.امیر و شبنم هر دو هم سن بودند و 18 سال داشتند.
امیر:پس فردا نیا سر قرار.
شبنم:چرا؟
امیر:می رم تولد دوستم تو نمیای؟
شبنم:نه خودت برو/من نمیام.
امیر:خدافظ..
شبنم:خدافظ. عزیزم.
* * *
علی:حسن پس چرا صدایی نمی شنوم؟
حسن:قرصاتونا خوردید؟حال می ده ها!
علی:آره.
حسن:ما تولدامون تو زیر زمینه.خیلی بزرگه.می خوام سالن و اتاقا کثیف نشند.
هر سه از پله ها پایین آمدند.
امیر:عجب خونه ای داریدا!
حسن:مهمونا مشغولند/عجله داشتند.(و در زیر زمین را باز کرد.)
عجب وضعی بود/همه در حال رقصیدن بودند و صدای آهنگ همراهیشان می کرد.
امیر:دخترا هم که هستند.
حسن:آره عزیزم/بیا تو.
امیرنگاهی به دخترهای بی حجاب انداخت چه قدربی عفت بودندکه باچنین وضع هایی آنجاآمده بودند.سرش گیج می رفت حال خاصی داشت دختری رادیدکه تاپ نیم تنه ی چسبانی پوشیده بودکه انگارداشت داخلش خفه می شدشلوارپاچه کوتاهی هم ازجنس لی پوشیده بودموهایش هم پریشان بودندچشم های گیرایی داشت .امیرنگاهی به علی وحسن انداخت/هرکدام بادختری شروع به رقصیدن وحرف زدن و...شده بودندودوباره به آن دخترنگاه کرد.وای خدای من داشت به سمت امیرمی آمد/حالت عجیبی بهش دست داد.دختره داشت تلوتلومی رفت/خودش راتوی بغل امیررهاکرد.امیررنگش پرید/خودش هم حال جالبی نداشت .
امیر:چی شده خانم؟(امیرخودش هم نمی دانست دارد چه می گوید)
_:اسمت چیه؟(خودش راازامیررهانمی کرد)
امیردرهمان حال که اوراگرفته بودتاروی زمین نیفتدگفت:امیر.
_:شقایق.(وسپس درهمان حال که دستانش رادورگردن امیرحلقه بسته بود/بوس محکمی به لپ امیر زد)
امیردورتادورزیرزمین رانگاه کرد/خیلی بزرگ وتمیزبود/سرتاسرش پرازمیزوصندلی بودوجوان هایی هم سن اوکه درحال رقص و...بودند.نگاه نافذش رابه چشمان خمارشقایق دوخت/هنوزگرمی لب شقایق راروی گونه اش احساس می کرد.
امیرنگاهی به خودش کرد/درحال رقصیدن باشقایق بود.اصلاازکارهایش سردرنمی آورد.نمی فهمیدداردچه کارمی کندفقط گه گاهی صدای شادی وجیغ شقایق رامی شنید.
امیراحساس خستگی کرد/چشمش به تخت کناردیوارافتاد/خودش رابه تخت رساندوبدنش رارهاکرد/نرم بود/باخودش فکرکرد:کاش شبنمم اینجابود/منابگوکه فکرکردم خوشبختم/اینجاآدم احساس خوشبختی می کنه.
شقایق به سمت امیرآمدوشروع به نوازش کردن اوکرد.
شقایق:امیر/عزیزم/بلندشو/خسته شدی؟
امیر:نه شقایق جون بلند نمی شم تو برو.
* * *
همه ی مهمان ها رفته بودند/ساعت10شب بود.امیر با تعجب نگاهی به چیزی که در دست داشت انداخت.سیگار بود/با وحشت به جا سیگاری کنار دستش نگاه کرد/پر از ته سیگار بود.
در حالی که صدایش از شدت ترس می لرزید گفت:علی....علی...
علی از روی تخت بلند شد.
امیر:علی این چیه؟
علی خنده ای کرد وگفت:خوب سیگاره دیگه/ندیدی تا حالا؟
امیر صدایش را بلند تر کرد:می دونم سیگاره/تو دست من چی کار می کنه.
علی:نمی دونم امیر/خودت برداشتی.
امیر سرش گیج می رفت/اصلا نمی دانست امشب بهش چی گذشته.اشکاش جاری شد.
حسن کنار امیر آمد و سعی کرد او را آرام کند و گفت:پسر گریه نکن بهت خوش نگذشت؟
امیر:به خدا من چنین آدمی نبودم/حسن چه ام شده؟سیگار چیه؟(و گریه اش شدت گرفت)
حسن:امیر/من و علی هم همینجوریم.فقط تو این احساسا نداری/چون اولین بارت بوده باورت نمی شه.آروم باش.
علی:امیر/تابستونه و خوش گذرونی.با گریه ات خرابش نکن پسر.
امیر:حسن این چه تولدی بود؟خیلی بدی!دیگه هیچ وقت نمیام تولدت.
حسن:باشه امیر/آروم باش.
امیر:باید برم خونه.
حسن:می برمت.
سه تایی بلند شدند و از حیاط عبور کردند و حسن در خانه را باز کرد/سوار ماشین پژوی آلبالو رنگ حسن شدند و شروع به حرکت کردند.
حسن در حالی که حواسش به رانندگیش بود گفت:امیر ما مثل برادراتیم.
امیر:نمی بخشمت حسن/وااای من چی کار کردم؟
علی:امیر جان اینقدر خودتا اذیت نکن/داریم می رسیم.
حسن جلوی در ایستاد و پس از اینکه امیر پیاده شد خداحافظی ای کردهد و گاز را گرفتند و رفتند.
امیر دستی به سر و وضعش کشید و با خودش گفت:حالا دیگه واقعا بو سیگار می دم.
آن شب هم مثل بقیه ی شب ها بود/دوباره باز جویی های پدر و کتک زدن های بی رحمانش.ولی این بار امیر احساس کرد که حقش است/تهمت هایی که پدر بهش می زد به حقیقت پیوسته بود و دیگر از شنیدنشان ناراحت نمی شد.
* * *
حسن با دختری در حال نزدیک شدن بودند.علی هم پشت سرشان می آمد/امیر دستی توی موهایش کشید و چشمانش را تیز کرد/گویی آن دختر را می شناخت/آن قدر به مغزش فشار آورد تا اینکه فهمید او شقایق است.مانتوی کوتاه و قرمز رنگی پوشیده بود/پاچه های شلوارش به اندازه ی یک وجب بالا رفته بود.روسری نیم وجبی نارنجی رنگی پوشیده بود و آرایش غلیظی کرده بود.به امیر نزدیک شدند و پس از سلام علی گفت:دختر خاله ام/شقایقه.می گه ازت خوشش اومده.
امیر یادش به آن شب افتاد/دقیقا دو شب پیش بود.
حسن:علی قرصا را بده که سرم داره می ترکه.
مثل همیشه قرص ها را خوردند ولی این بار با این تفاوت که چهار تا شده بودند.علی و حسن خداحافظی کردند و رفتند.
شقایق:جای خوبی سراغ داری؟یه کم می خوام بات حرف بزنم.
امیر:بیا دنبالم.(به سمت ته پارک رفتند و روی نیمکتی که همیشه با شبنم قرار می گذاشت نشستند)
ساعت یک ربع به شش بود.
شقایق دست امیر را گرفت و بهش نزدیک شد(امیر واقعا پسر زیبایی بود و هر دختر او را می دید عاشقش می شد.)
امیر امروز با تی شرت چسبان نارنجی رنگش و شلوار جین مورد علاقه اش واقعا معرکه شده بود.
شقایق:امیر از من خوشت نیومده؟چرا محل نمی ذاری؟قربونت برم.
امیر با خودش گفت:عجب دخترایی پیدا می شند/از شیطونم بد ترند.
امیر:چی می خوای عزیزم؟
شقایق دست امیر را بالا برد و بوسید.
شقایق:تو را می خوام چرا محل نمی ذاری؟
امیر دستش را از دست شقایق کشید/دو تا دست هایش را دو طرف نیمکت روی تکیه گاه گذاشت و پاهایش را روی نیمکت قرار داد.
شقایق:عاشقت شدم امیر.
امیر:که چی؟(و به آسمان نگاه کرد.)
شقایق:امیر!
امیر:جان(و نگاه نافذش را به چشمان خمار شقایق دوخت.)
شقایق:تو دوست دیگه ای هم داری؟
امیر:شبنم.
شقایق کمی سکوت کرد و سپس گفت:منا می خوای یا شبنم؟
امیر باز هم سکوت کرد.
شقایق:اگه منا می خوای باید اونا رها کنی.
امیر:دیگه چی؟
شقایق به امیر نزدیک تر شد و دست راستش را روی سینه ی امیر گذاشت و به چشمان امیر خیره شد.
امیر:ملوس/تو را می خوام.
در همین لحظه شبنم سر و کله اش پیدا شد/امیر هم متوجه نگاه شبنم شد/با دستش شقایق را آن طرف هل داد و به شبنم نگاه کرد.
شبنم با عصبانیت جلو آمد و گفت:داری چی کار می کنی امیر؟(و رو به شقایق کرد وگفت:)نمی شناسمتون.
شقایق از جایش بلند شد و شبنم را هل داد.
شقایق:به تو ربطی نداره من کیم/همسر آیندشم حالا که این طور شد.
شبنم اشک در چشمانش حلقه بست و رو به امیر گفت:خیلی بی شعوری امیر/احمق/عوضی/کودن/...
شقایق:خفه شو به امیر من چیزی نگو/دختره ی امل کولی.
امیر گیج بود و فقط به آن ها نگاه می کرد.
شبنم:امیر یه چیزی بهش بگو دیگه(و گریه اش گرفت.)
اامیر از جایش بلند شد و به شبنم نگاه کرد و رو به رویش ایستاد.
شبنم:امیر!
امیر:شبنم/من تو را دوست ندارم/دیگه به من زنگ نزن/پیشمم نیا/برو.(و دستش را به سمت دست شقایق برد و آن را گرفت.)
شبنم:همین لیاقت تو را داره/عوضی/پسره ی هرزه.
و سپس سیلی محکمی توی گوش امیر خواباند و با گریه دور شد.
شقایق می خواست دنبال شبنم برود وبه او سیلی بزند ولی امیر دست او را کشید و نگذاشت.
شقایق:خوشم اومد.
امیر حال خودش را نمی فهمید.از حال خودش و آن حرف هایی که به شبنم زده بود اصلا خوشش نمی آمد.ولی با خودش گفت:اینم تلافی.من بهتر از شبنما پیدا کردم.
دست در دست هم قدم می زدند که امیر چشمش به پلیس افتاد.با سرعت دست شقایق را کشید.
امیر:پلیس/پلیس/فرار کن شقایق.
و همان طور دست در دست هم می دویدند و پلیس هم به دنبالشان.
پلیس:وایسا/آقا پسر/دختر خانم/وایسا.
امیر و شقایق سرعت بالایی داشتند/از پارک خارج شدند و در حالی که نفس نفس می زدند به هم نگاه می کردند.
امیر:شقایق برو خونه تون.
شقایق:من خونه نمی رم.
امیر:یعنی چی؟
شقایق:یعنی دیگه نمی رم.
امیر:پس کجا می ری؟
شقایق:دنبال تو.
امیر:من می رم خونه مون تو هم برو خونه تون.
شقایق:من فرار کردم گلم.
امیر از کوره در رفته بود/اصلا از جوان ای فراری خوشش نمی آمد/با دست محکمش سفت توی گوش شقایق زد/خیابان خلوت بود و گه گداری ماشینی از آن رد می شد.امیر اشک هایش جاری شد.
امیر:من به خاطر تو/یه دختر فراری/عشقما/جونما/عمرما/ترک کردم.
شقایق:کسی زورت نکرده بود.(در حالی که جای سیلی ای که خورده بود ر می مالید.)
امیر:تو کجا می خوای بری؟ها؟
شقایق:نمی دونم.
امیر:چرا؟چرا فرار کردی؟ها؟
شقایق:از وقتی یادم میاد از بابام کتک می خوردم/مدرمم وقتی سه-چار سالم بود مرد/تا اومدم خودما پیدا کنم نا مادری شیادم جاشا برای بابام پر کرد/باهام مثل یه کلفت رفتار می کرد/این جارا بشور/این کارا بکن/اون کارا نکن/از اون بد تر وقتی یه پسر تپل مپلم به دنیا آورد اصلا منا به حساب نمی آوردند/شده بودم یه خدمتکار برای اینکه اونا به خوشیاشون برسند.تمام بدنم/کمرم/درد می کنه/تو نمی فهمی/دیگه نمی تونم.به خدا نمی خونم/نمی خوام کتک بخورم/من برای اونا ارزشی ندارم/مثل آوار روی سرم خراب می شدند/هر وقت پاهامو خونه می ذاشتم به باد کتکم می گرفتند/دیشب حتی می خواست با کارد منا بزنه/...فرار کردم/من یه فراری ام.
امیر ساکت بود و به زندگی او فکر می کرد/حس کرد که با زندگی ودش شباهت هایی دارد.به خصوص توی کتک زدن/حس هم دردی اش گل کرد.همان طور که اشک می ریخت به شقایق نزدیک شد.
امیر:ببخشید/برات متاسفم.
شقایق از شدت ناراحتی هق هق گریه می کرد.
امیر:منم وضع زندگیم خوب نیس/ولی مادر خوبی دارم/پدرم مثل پدر تو همیشه کتکم می زنه/کاری به اینکه الان کجاس و شبه یا روزه نداره/هر وقت منا ببینه با دلیلای بی خودی شروع به زدنم می کنه/تا می خورم منا می زنه.
شقایق:بیا آرومت می کنه.
وسیگاری به او تعارف کرد و خودش نیز شروع به کشیدن سیگاری کرد.امیر کمی مکس کرد/سرش درد می کرد/سیگار را از شقایق گرفت.
امیر:منم دیگه نمی تونم /هر روز بد بخت تر می شم/هر روز بیشتر کتکم می زنه/چرا فقط ما باید این مدلی زجر بکشیم؟
امیر بغضی را در گلو احساس می کرد/نتوانست جلوی خود را بگیرد و ناگهان بغضش ترکید و با صدای بلند تری گریه کرد.
شقایق:هر وقت سرم درد می گیره سیگار می کشم/گاهی قرص می خورم/بعضی وقتا هم به پارتی می رم تا هر جور شده از خونه دور باشم/ولی دیگه برای همیشه خونه را ترک کردم/برای همیشه.
امیر:حالا کجا می ری؟
شقایق:قبرستون.
امیر:یعنی چی؟
شقایق:می خوام بمیرم.تو بازم یه امید برای زندگی داری/مادرت باهات خوبه ولی من از هر دو طرف نا امیدم.
امیر همان طور که اشک هایش را پاک می کرد گفت:یعنی هیچ امیدی نداری؟پس چرا باعث شدی با شبنم قهر کنم؟چرا؟
شقایق؟فکر کردم تو منا دوست داری/نمی دونستم قراره با من باشی و زجر بکشی/مطمئنا اونا بیشتر دوست داری.
امیر:من تو را دوست دارم شقایق/عزیزم من اون وقت فکر کردم منا به بازی گرفتی.حتی حاضر نیستی به خاطر من زنده بمونی؟
شقایق:از خدامه امیر/ولی تو خونه و زندگی داری/من یه فراریم.می دونم از این کارم خوشت نیومده.
امیر:دیگه هیچی برام مهم نیس انقدر باهات می مونم تا جای مناسبی برات پیدا کنم.
امیر گوشی اش را برداشت و شماره ای را گرفت.
امیر:الو/سلام حسن.
حسن:سلام/امیر چی شده؟چرا مضطربی؟
امیر:حسن کمکم کن.
حسن:چیه امیر/بگو.
امیر:شقایقا که می شناسی؟
حسن:آره/دختر خاله ی علی رو می گی؟
امیر:آره.
حسن:خوب چی شده؟
امیر:از خونه فرار کرده/یه جای خوب براش سراغ نداری؟یه امشبه.
حسن:مامان و بابام هنوز نیومدن/بیارش اینجا.تو یکی از این اتاقا استراحت می کنه/باشه؟
امیر:باشه الن میاییم/خدافظ..
* * *
حسن:این اتاق خوبه شقایق خانم؟
شقایق:خوبه/بد نیس.ممنون.
امیر:کلیدش کو؟
حسن:کلید برا چی؟
امیر:برای اینکه از داخل قفل کنه دیگه.
حسن:امیر چل شدی ها/نترس کاری باش ندارم.
امیر:کلیدا بش بده مگه نه می ریم.
حسن:امیر چته؟ها فهمیدم قرصاتا نخوردی/آره؟
امیر:خفه شو عوضی.
حسن:عوضی خودتی.(حسن یخه ی امیر را گرفت و او را به دیوار زد.)
امیر دست هایش را بالا آورد و دست های حسن را گرفت و سعی کرد آن ها را از یخه اش باز کند.
حسن:برو امیر/دیگه این ورا نیایا.
امیر:خوب بذار برم/یقه را ول کن.شقایق برو بیرون من می یام.
حسن:نه شقایق خانم/کسی که باید بره امیره.
شقایق:نه/هر جا امیر بره منم می رم.
حسن:لازم نکرده.
حسن امیر را به سمت حیاط هل داد و در را به رویش بست.امیر با مشت به در می کوبید.
امیر:باز کن/باز کن آشغال.
امیر چشمش به لوله ای آهنی که کنار حوض بود افتاد/آن را برداشت و با قدرت به در زد/در باز شد و امیر داخل رفت/توی هال کسی نبود/آرام از پله ها بالا رفت و همه جا را گشت/به طبقه ی سوم رسید/در اتاقی باز بود/داخل رفت و حسن را دید که با دستانش دهان شقایق را گرفته و آرام چیز هایی می گوید و شقایق دست و پا می زند/جلو رفت/حسن پشتش به امیر بود/از عصبانیت سرخ شد/آرام آرام جلو رفت و با دستش محکم توی کمر حسن کوبید.حسن از جایش بلند شد و شقایق که از دست حسن راحت شده بود/خودش را به دیوار چسبانید و همین طور نفس نفس می زد.
حسن/امیر را هل داد و به دیوار کوبید و یخه ی او را سفت گرفت/آن ها با هم در حال دعوا بودند/گاهی روی زمین آن اتاق کوچک به هم می پیچیدند و گاهی روی تخت گل آویز یک دیگر می شدند.
حسن:بچه ننه/دیرت نشه/زود تر برو.
امیر:خفه شو کثافت.
حسن:گنده تر از دهنت داری حرف می زنی/جوجه.
حسن با دست هایش امیر را روی زمین خوابانید و گلوی او را می فشرد/امیر احساس خفگی می کرد و دست و پا می زد.با خودش فکر کرد که چرا شقایق را آنجا آورده/چشمانش کم کم داشت تار می دید/شقایق را در اطراف نمی دید/حس کرد کارش تمام است/که نا گهان شقایق با آن لوله ی آهنی وارد شد و محکم توی سر حسن کوبید.حسن روی زمین افتاد/هیچ حرکتی نداشت.
امیر سرفه می کرد و گلویش را می مالید/جای دست های حسن روی گلوی امیر مانده بود/خیلی درد داشت.خودش را به سمت حسن کشاند.
امیر:حسن پاشو.
حسن تکانی نخورد/همان جور دمرو روی زمین افتاده بود/امیر دست خودش را زیر بدن حسن برد و او را بر گر داند.
امیر:حسن...
از دهان و دماغ حسن بد جوری خون آمده بود.
امیر:شقایق چی کار کردی؟
شقایق:با اون لوله زدم توی سرش.(و به سمت لوله ی آهنی که کنار اتاق افتاده بود اشاره کرد.)
امیر دستپاچه شد/سرش را روی سینه ی حسن گذاشت/صدایی نشنید.شروع به تکان دادن حسن کرد/جوابی نشنید/دست های حسن را گرفت/خیلی سرد بودند/دستش را روی نبض حسن گذاشت/اصلا نمی زد.
امیر در حالی که بدنش می لرزید رو به شقایق کرد و با لحن خاصی گفت:کشتیش/حسن مرده..اون مرده.
شقایق کنار امیر آمد.
شقایق:نه...نه...من نکشتمش.
امیر:پس کی کشتش؟
و در حالی که می خواست اتاق را ترک کند و برود گفت:تو یه قاتلی شقایق/من..می رم...
شقایق با سرعت به سمت امیر دویدو مانع او شد.
شقایق:اوووی..تو هم با من بودی...نمی فهمی؟پای تو هم گیره.
امیر دلش می خواست روی زمین بنشیند و گریه کند/چرا همش بد بختی؟می ترسید.گلویش خشک شده بود/ساعت را نگاه کرد/12شب بود/خیلی دیر شده بود/می دانست که امشب پدرش خانه نیست/به سمت حسن آمد.
شقایق:تو مطمئنی که مرده؟
امیر:آره/مرده/مثل یه تیکه یخه/بیا ببین.
شقایق دستی به پیشانی حسن زد و سپس جیغ کشید.
امیر:هیس.(و دستش را به نشانه ی سکوت جلوی دهنش گرفت.)
شقایق ترسیده بود/امیر هم همین طور/نمی دانستند چه کار باید بکنند.اشک می ریتند و به جنازه ی حسن نگاه می کردند.
امیر/حسن را به زحمت روی زمین می کشید/قصد داشت او را به حیاط ببرد.
شقایق همین طور که گریه می کرد گفت:امیر..می خوای چی کار کنی؟
امیر:گندی که بالا آوردی را می خوام درست کنم/(و صدایش را بلند تر کرد.)زود تموم اتاقا را تمیز کنو لوله را هم با خودت بیار حیاط /هر جا که تا حالا دست گذاشتیم پاک کن/دستگیره ها/در/دیوار..
شقایق:باشه.
* * *
امیر:حسن/چرا؟چرا؟چرا شروع کردی؟
امیر آرام با حسن حرف می زد و خاک ها را روی سر و بدن او می ریخت.چاله ی تقریبا مناسبی را کنده بود/خانه ی حسن خیلی بزرگ و وسیع بود و باغچه ای 30 متری داشت/ساعت دوی نصفه شب بود.امیر اشک می ریخت و ناله می کرد.با دست های خودش داشت دوست صمیمی اش را چال می کرد.حسن زیر خروار ها خاک پنهان شد.امیر هنوز هم می لرزید و به دست های زخمی خودش نگاه می کرد.واقعا خسته شده بود/تمام لباس هایش خاکی شده بودند.خودش را کشان کشان به حوض نزدیک کرد و آبی به سر و صورتش زد و دستی روی لباس هایش کشید.
شقایق با وضعی آشفته کنار امیر آمد و لب حوض نشست.
ایر سرش را بالا آورد و ماه را نگاه کرد/شب ترسناکی بود/تصور چنین شبی برای امیر واقعا باور نکردنی بود ولی هم اکنون اتفاق افتاده بود/دستانش می لرزید/به شقایق خیره شد.
شقایق:حالا چی کار کنیم؟
امیر:چی کار کنیم؟..رو من حساب نکن/..باید برم.
شقایق:امیر به خدا تنهام/کمکم کن/..(و بغضش ترکید.)
امیر:تو دوستم/رفیقما کشتی/می فهمی یعنی چی؟اون الان زیر خاکا خوابیده/...نفس نمی کشه.
شقایق:اون داشت تو را خفه می کرد./..اگه این کارا نکرده بودم /تو به جاش می مردی...امیر من قصد کشتنش را نداشتم.
امیر با دست و پای لرزان از جایش بلند شد/قدم هایش همانند یک انسان ضعیف بود که از همه جا بریده.به در نزدیک شد.
شقایق به سمت او دوید و رو به روی امیر جلوی در ایستا تا مانعش شود.
امیر:شقایق برو کنار/دیرم شده.
شقایق:امیر...تو را خدا....به من رحم کن.
امیر کمی سکوت کرد و یک دفعه چیزی به ذهنش رسید.
امیر:میله کو؟آوردی؟
شقایق:آره/اونجا کناره حوضه.
امیر با عجله خود را به حوض رسانید و میله را برداشت.
شقایق:می خوای چی کار کنی؟
امیر:می خوام چالش کنم/چرا زود تر نیاوردی؟
* * *
امیر در حالی که از خانه ی حسن خارج می شد گفت:صبح میام دنبالت/همین جا بمون.
شقایق:امیر...کلک نزنیا!من می ترسم..
امیر:خیالت راحت باشه/مرده و قولش..
شقایق:باید فرار کنیم/من یه دوست توی شیراز دارم.باید بریم امیر.
امیر:چی داری می گی؟..فرار برای چی؟من که کاری نکردم.
شقایق:امیر!
امیر با عصبانیت گفت:چیه؟
شقایق به امیر نزدیک شد و دست او را گرفت.
شقایق:امیر...من عاشقتم/به خاطر من بیا/تا پدر و مادرش نیومدن باید بریم/همین صبح/نگران چیزی نباش/من پول دارم/اونقدر که فکرشم نمی کنی...امیر اگه نیای خودما می کشم.
* * *
مادر:چرا حالا اومدی؟می دونی ساعت چنده؟
امیر:خونه ی دوستم بودم/قراره فردا بریم مسافرت/دسته جمعی خوش می گذره؟
مادر:چی؟؟مسافرت؟کجا؟امیر چرا می لرزی؟
امیر:مامان/اینقدر ایراد نگیر.می خوایم بریم شیراز/...
مادر:مگه این که از رو جنازه ی من رد بشی/امیر ساعت سه ی نصفه شبه/کجا بودی؟
امیر به سرعت به اتاقش رفت/تعدادی لباس و وسایل شخصی را داخل کیفش گذاشت.کمی هم پول برداشت/آن پول ها را خودش جمع کرده بود/یک پس انداز خانگی بود.عرق سردی می ریخت.تمام بدنش می لرزید.کوله پشتی اش را روی کولش انداخت و پس از عبور از حیاط قصد داشت در را باز کند که ناگهان مادر با صدای بلند و خش دار/که نشان می داد نزدیک است گریه اش بگیرد/رو به امیر کرد و گفت:امیر...اگه رفتی...
امیر به مادر نزدیک شد/اشک می ریخت.
امیر:مامان مجبورم/بذار برم/بر می گردم/...اگه منا دوس داری/بذار برم.
مادر:چرا نمی گی چی شده؟چرا دیر اومدی؟
امیر:خونه ی دوستم بودم/بذار برم..
مادر پشت به امیر کرد تا اشک هایش را نبیند.
مادر:برو...دیگه بهت اعتماد ندارم/نمی دونم تو چی شدی؟..اصلا امیر من نیستی.تو برام یه غریبه ای...
امیر اشک می ریخت و می لرزید/با شنیدن این حرف ها از زبان مادرش انگار آب سردی بر روی دلش می ریختند.مادر ادامه داد:امیر/..وقتی برگشتی بابات می کشدت..دیگه جلوشا نمی گیرم..تو بچه ی ما نیستی..
مادر رفت داخل اتاق و در را روی امیر بست.
صدای گریه ی امیر بالا تر رفت/به خودش فکر کرد/دیگر آن امیر قدیمی نبود/قرص اکس می خورد/سیگار می کشید/پارتی می رفت/...بلند داد زد:من یه آشغالم مامان/یه آشغال.
از خانه بیرون آمد/خوب به در و دیوار نگاه کرد.باید خداحافظی می کرد.از همه چیز/حتی از خودش.احساس پوچی می کرد.چه تعطیلات تلخی/چه سرنوشتی/در دلش به علی و حسن /آن نیمکت/آن امضا/آن پارتی/...لعنت می فرستاد.
قدم بر می داشت و با هر قدمی به دنیا/خودش/عشق/...ناسزا می گفت.
* * *
شقایق جلوی امیر نشسته بود/هر کدام جداگانه پولشان را دادند/مینی بوس کوچکی بود/هر دو آشفته بودند.امیر چشم هایش را بست و به صندلی تکیه داد/شیشه را پایین کشیده بود.باد به صورتش می وزید/با خودش فکر کرد یعنی شیراز چه جور شهری است؟آیا می تواند در این شهر زندگی اش را تغییر بدهد؟ناگهان به یاد مادرش/خواهرش و پدرش افتاد/قلبش لرزید و با همان چشمان بسته شروع به اشک ریختن کرد/مژه هایش تر شده بودند/چه قدر دلش برای آن ها تنگ شده بود/چرا خودش با دست های خودش مسیر زندگی اش را تغییر داده بود؟ولی وقتی به آن کتک ها و شلنگ توی دست پدرش فکر می کرد/نظرش عوض می شد.خیلی دلش می خواست الآن شبنم کنارش بود و دست هایش را می گرفت و با او درد و دل می کرد.به شهری می رفت که هیچ آشنایی در آن نداشت.به غربت می رفت.با خودش گفت:چرا با شقایق اومدم؟چرا حرفشا گوش دادم؟
می ترسید/از همه چیز و همه کس می ترسید.
* * *
خانه ی دوست شقایق یعنی مریم/بد نبود/برای امیر تعجب آور بود که چه طور یک دختر مجرد می تواند خانه داشته باشد ولی همیشه سکوت می کرد.دو تا اتاق و یک هال کوچک داشت/به همراه یک آشپز خانه و.. .دو روز بود که آنجا بود/به نظر می رسید که مریم منتظر شقایق بوده است.امیر توی اتاق/روی تخت نشسته بود و سیگاری را در دست داشت.اتاقی که به امیر داده بودند/اتاق کوچکی بود و پنجره ای را داشت که به روی خیابان باز می شد .امیر به سیگار پک می زد و اشک می ریخت/هنوز هم ترسان بود.شقایق و مریم داخل خانه راحت بودند/هر لباسی را که دوست داشتند/می پوشیدند و حجاب خود را رعایت نمی کردند/امروز از صبح خانه نبودند.
در باز شد/شقایق و مریم همراه با پسری وارد شدند و به اتاق امیر رفتند/امیر از جایش بلند شد و حیران به آن ها نگاه می کرد.
_:سلام/آقا امیر از دیدنتون خوش حالم.
امیر سکوت کرد و پس از چند ثانیه گفت:سلام/شما؟
شقایق و امیر به سمت امیر آمدند و او را روی تخت نشاندند/این دو دختر طی این این دو روزه دست از امیر بر نمی داشتند/یا او را در آغوش می گرفتند یا هر لحظه به او می چسبیدند/خلاصه امیر با آن ها خوب حال می کرد/زیاد بدش نمی آمد/همه چیز در اختیارش بود/غذا/آغوش نرم و گرم و حتی محبت هایی که پدرش هرگز به او نکرده بود را از طرف آن دو دختر دریافت می کرد.آن پسر غریبه/رو به روی امیر/روی صندلی دسته داری نشست.
_:ببخشید/یادم رفت خودما معرفی کنم/من حمیدم.
امیر با تندی گفت:فرمایش؟
حمید:مریم به من گفته شما باید کری را توی این شهر شروع کنید تا منبع در آمدی داشته باشید.
امیر نگاهی به مریم کرد/چهره ی ملیحی داشت/قدری آرام شد.
امیر:چه کاری؟من فقط 18 سالمه/فکر نکنم برای من کاری باشه.
حمید:نه/اتفاقا.اگه همراه من بیای کارا بت نشون می دم.خیلی سخت نیس.
امیر:ببین حمید آقا/من باید بدونم چه کار می خوام بکنم.لطفا برام توضیح بده.
حمید:کار شما تو فضای آزاده/یه سری بسته ی کوچیکه که شما به صاحباشون می دید.
امیر منظور امیر را خیلی خوب فهمیده بود/از یک طرف این کار را دوست نداشت و از طرف دیگر باید کاری را شروع می کرد/نمی شد بی کار باشد.
آن روز حمید خیلی با امیر صحبت کرد و بالاخره او را راضی کرد/از فردا کارش شروع می شد.باید به پارک های مختلفی می رفت و بسته های کوچک را به کسانی که روی نیمکت کنارش می شستند/می داد.
* * *
حدوديك هفته اي بودكه اميربه اين كارمشغول بود.توي پارك قدم مي زدوبه زمين نگاه مي كرد/دلش براي خانواده اش خيلي تنگ شده بود/حتي جرات زنگ زدن به آن هاراهم نداشت/به بدن سرد حسن فكرمي كرد.به يادخنده هاي علي بود/تصميم گرفت به شبنم زنگ بزند.قلبش به تپش افتاد/ درست مثل وقت هايي كه مي خواست شبنم راببيند.باسرعت شماره راگرفت .
شبنم:بله؟
امير:سلام.
شبنم:سلام.(پس از مكث)چي شده يادي ازماكرديد؟
امير:شبنم /من اون روزبهت دروغ گفتم.عاشقتم/مي خوامت/هيچ كس مثل تونمي شه.
شبنم:اي بي معرفت/نگفتي اين روزا به من چي جوري مي گذره؟اميرچرا ديگه توپارك نمي بينمت؟
امير:من اصفهان نيستم/شيرازم.
شبنم:شيراز؟چرا؟
امير:يه اتفاق خيلي بدبرام افتاد/با شقايق اومدم شيراز.
شبنم:امير تو خونواده ات رو ترك كردي؟زود جواب بده.
امير:آره...به خدا مجبور شدم.
شبنم:امير با يه دختر غريبه رفتي يه شهر غريب؟
امير:آره شبنم/تمام وجودما تسخير كرده/داره ازم كار مي كشه.
شبنم:بيا اصفهان/تا اون اتفاقي كه نبايد بيفته/نيفتاده/بيا اصفهان.من مي بخشمت.
امير در حال صحبت بود كه ناگهان چرخي زد و حميد را پشت خود ديد/او هم اكنون خود را عروسكي بيش تصور نمي كرد/عروسكي كه وسيله ي تفريح شقايق و مريم و پول در آوردن حميد بود.خشكش زده بود.
شبنم:امير...امير...
هيچ جوابي نمي داد.حميد دستي دراز كرد و گوشي را از او گرفت و در گوش خود گرفت.
شبنم:امير...تا پشيمون نشدي برگرد/فكر كردي تو را براي چي مي خوان؟فكر كردي براشون مهمي؟تو فقط براي من مهمي.تو را خدا برگرد/امير...امير....
حميد گوشي را قطع كرد.چشمانش سرخ شده بودند.امير نگاهي به چشمان او انداخت و سپس با تمام سرعتي كه داشت گوشي را از دست حميد كشيد و شروع به دويدن كرد/حميد نيز او را دنبال مي كرد/عرق سرد مي ريخت و نفس نفس مي زد.حالا به حرفاي شبنم اطمينان پيدا كرده بود/شبنم چه قدر مهربان بود كه پس از ده روز كه امير حتي به او محل نگذاشته بود/با تمام وجودش امير را بيدار كرد/اميري كه هر روز خود را به زور قرص شاد نگه مي داشت/اميري كه هميشه چوب سادگي خودش را خورده بود/لحن حرف زدن شبنم به گونه اي روي او تاثير گداشته بود كه حتما" هر كس ديگري به جاي او بود /همان لحظه شيراز را ترك مي كرد و به اصفهان مي آمد/شبنم آنقدر با احساس صحبت كرده بود و از امير خواهش كرده بود كه امير با صداي گرم او ذره اي از خودش را يافت.پاهايش خسته شده بودند/حميد هنوز هم او را دنبال مي كرد.امير با خودش فكر ي مي كرد:يعني منا براي چي مي خواستن؟
تمام وجدش به هم ريخته بود.امير دوي خوبي داشت/اگه پدر امير او را كتك نمي زد و او مجبور نبود با سرعت به خانه برگردد بي شك در دام حميد مي افتاد/در دلش از پدرش تشكر كرد/نگاهي به اطراف انداخت/خيابان خلوتي بود/تند تند نفس مي كشيد.خود را به شير آبي رسانيد/قدري آب نوشيد و كمي آب نيز به صورتش زد/هوا تاريك شده بود/دستش را در جيبش كرد/هيچ پولي نداشت/پاهايش از شدت خستگي و اضطراب مي لرزيد.حالا بايد چه كار مي كرد؟نه پولي داشت كه بهاصفهان برگردد و نه كسي را در آن شهر مي شناخت.كمي نشست و سپس شروع به راه رفتن كرد/نه جايي را براي رفتن داشت و نه پولي را براي برگشتن.اين روز ها خيلي اشك ريخته بود/لباس اسپرت بنفش رنگش كم كم داشت خيس مي شد/چون باران شروع به آمدن كرده بود.امير با خود گفت:چه باران بد موقعي.چرا بايد توي مرداد اونم توي اين شرايط بد بباره؟
* * *
امير قدم مي زد.چه قدر ساده بود كه فريب دختري مثل شقايق را خورده بود/در دل به احساساتش لعنت فرستاد.از اين كه تمام زندگي اش را به خاطر يك دختر عوضي كه معلوم نبودچه گنده كاري هايي را مي كند/ترك كرده بود/پشيمان بود/حتي اگر پول هم داشت روي بازگشت با آن شهر را نداشت/با فرض اگر هم به اصفهان بر مي گشت روي رفتن به خانه را نداشت/دلش براي پدرش مي سوخت/چون ديگه نمي تونست او را بزند.باقي مانده ي آن بسته هاي لعنتي را توي جوب ريخت و به راهش ادامه داد/با خود فكر كرد كه چه راحت همه چيز را از دست داده/هر چه خود را برانداز مي كرد اثري از امير گذشته در خود نمي يافت/شاگرد اول كلاس با معدل عالي/شده بود يك ولگرد خياباني/آس و پاس و بدون پول.شده بود پسري كه فقط با يك قرص و يك دختر شاد مي شد.احساس مي كرد تمام وجودش پوچ و بي خود شده.به گوشه اي رفت و شماره ي علي را گرفت/چه دوست بي وفايي شده بود/انگار اين ده روز خيلي بهش خوش گذشته بود/آن هم با وجود يك شغل كثافت و دو دختر بي آبرو/...هنوز هم باران مي آمد.
علي:الو..
امير:الو..سلام علي.
علي:اي بي معرفت/اي بي وفا/ديوونه كجايي؟اون از حسن كه ديگه سراغي از ما نمي گيره اينم از تو...
امير با شنيدن اسم حسن به خود لرزيد.
امير:حسن چه طوره؟(خود را به بي خبري زده بود.)
علي:هر چي مي رم در خونه شون هيچ كس درا باز نمي كنه.فكر كنم پدر و مادرش اينا هنوز از مسافرت برنگشتن.آخه چه قدر طول كشيد/مسافرت رفتنم حدي داره بالاخره بايد برگردن.
امير نفس راحتي كشيد.قضيه ي فرار با شقايق و رفتن به شيراز را براي علي تعريف كرد/چون تنها اميدش به علي بود.
علي:يعني دختر خاله ي من با تو فرار كرده؟يعني شقايق حسنا كشته؟
امير:علي...تو را خدا كمكم كن/هيچ پولي ندارم علي...كمكم كن.
علي جا خورد بود و هنوز هم در سكوت غرق بود.
امير:علي...
علي:امير آقا چرا حالا به فكر ما افتادي؟چرا حالا كه گرفتار شدي؟
امير:علي براي تو آسونه كه بياي شيراز/بيا...برام يه كم پول بيار..بيا با هم برمي گرديم...تو رو خدا.
علي مكثي كرد و سپس گفت:امشبا يه كاري كن/فردا صبح زود راه ميفتم.(و سپس ادامه داد:)امير باورم نمي شه كه حسن ديگه زنده نيس...(صدايش مي لرزيد.به نظر مي رسيد نزديك است گريه اش بگيرد.ادامه داد:)امير با من شوخي نكن/طاقت ندارما..
امير:بسه پسر/فكر كردي خودت فقط احساس داري؟نه منم دارم.وقتي داشتم با دستاي خودم خاكش مي كردم تو نبودي كه ببيني...
دو دوست با يك ديگر درد و دل مي كردند و اشك مي ريختند.امير و علي (و حسن)خيلي با هم صميمي بودند/با اينكه از راه به در شده بودند اما اگر گوشت هم را مي خوردند/استخوانش را دور نمي انداختند.امير تمام غصه هايش را براي علي گفت و كمي احساس آرامش كرد.علي هم با تمام احساسش او را دلداري مي داد.
علي:امي تو چي كار كردي با اين دختره/شبنم؟
امير:چه طور مگه؟
علي:هر روز سراغتا از من مي گرفت/بيچاره خودشا برات كشت/نه مي ديدم با پسر ديگه اي رابطه داشته باشه نه اينكه حتي به پسر ديگه اي نگاه كنه.
امير:دلم براش يه ذره شده/علي مي خوام برگردم...
* * *
آن شب روي نيمكت يك پارك خوابيد/گريه هايش بند نيامده بود كه باران بند آمد/خيلي دلش مي خواست الان توي اتاقش باشد و روي تختش دراز بكشد/خيلي دلش مي خواست تا نيمه هاي شب با خواهرش حرف بزند/دلش براي مادر مهربانش و پدر خشنش تنگ شده بود.با اشك به خواب رفت.خانه را در مقابل خود رويايي بيش نمي ديد.
* * *
علي:امير...سلام...من الان شيرازم آدرستا بگو.
امير:ياد داشت كن......
امير بي صبرانه منتظر ديدار شبنم بود/خيلي دوست داشت پدر و مادر و خواهرش را هم ببيند ولي نمي توانست با آن ها رو در رو شود/هر لحظه كه به شهر نزديك تر مي شدند /شور و شوقي آميخته به غم را در دلش بيشتر احساس مي كرد.
امير با خود فكر مي كرد كه اگر زود نمي جنبيد و اين شهر را ترك نمي كرد شايد علي او را داخل يك جوب يا ميان آشغال ها پيدا مي كرد.نفسي بلند كشيد و احساس تنفر نسبت به خودش بيشتر شد/چون تمام بدنش بوي سيگار مي داد.اصلا"از سيگار و قرص و اين جور چيز ها خوشش نمي آمد ولي به دامش افتاده بود.علي كنار امير نشسته بود و سيگاري در دست داشت كه گه گاهي پكي به آن مي زد ولي با اشاره ي كمك راننده آن را خاموش كرد.
علي:امير/بيا وقتي رسيديم با هم بريم خونه تون.
امير:چي داري مي گي؟يه بار ديگه اين حرفا زدي مي زنم تو دهنت/علي...من از خونه فرار كردم/بعد از اين همه وقت برم خونه چي بگم؟بگم سلام مامان/من پسر شما هستم/يه پسر سيگاري/يه پسري كه هر روز زندگيشو با قرص شروع مي كنه/يه پسري كه شده آلت دست دخترا/...؟
و سپس دستمالي از جيبش بيرون آورد و اشك هايش را پاك كرد.
علي:امير تو يه ديوونه اي/مي خواي چي كار كني؟يعني ديگه بر نمي گردي خونه تون؟اي كاش بقيه ي بچه هاي كلاس اينجا بودن و شاگرد اولشونا مي ديدن.
امير:خفه شو/همه چيز زير سر شماست/من چنين آدمي نبودم.اين تو و حسن نبودين كه هر روز منا تحريك مي كردين؟تو و حسن نبودين كه تشويقم مي كردين؟علي ديگه هيچي نگو/مگه نه تموم رفاقتمون يادم مي ره ها!
بقيه ي راه را در سكوت سپري مي كردند/نه علي چيزي مي گفت و نه امير.
* * *
با اصرار علي آرايشگاهي رفت و مدل موهايش را به اصطلاح ((سيخ تو پيريز))زد/البته علي خرج آرايشگاه را داد/علي با اينكه پدر معتادي داشت پس انداز خونوادگيشون خيلي بالا بود/چون از پدر بزرگش ارث كلاني به او رسيده بود./امير رو به روي آينه ايستاد/اين مدل به او مي آمد/جذاب شده بود.به نظر علي براي ملاغات با شبنم بايد به خودش مي رسيد/با علي به چند تا مغازه رفتند و علي براي امير چند تا لباس و شلوار شيك خريد.امير واقعا"در تعجب بود.از شدت تعجب تاب نياورد.
امير:علي..انقدر زحمت نكش/تو اين همه پولو از كجا آوردي؟
علي:يه دونه دوست كه بيشتر نداريم/بايستي يه جورايي بهش برسيم/پسر از اين به بعد مشكل مالي داشتي به خودم بگو/در خدمتتم.
امير:كار پيدا كردي؟تا حالا نديده بودم انقدر ولخرجي كني!
علي:آره/سرم گرم شده.خيلي وقته كار مي كنم/خبر نداشتي؟
امير:نه...چه كاري؟
علي:قرص آرامش بخش مي فروشم.(و پوز خندي زد.)
امير نگاهي پر از درد به او كرد و چون مي دانست ديگر چاره اي ندارد/ساكي را كه علي به سمتش تعارف مي كرد و پر از لباس و وسيله بود را گرفت.
امير خيلي خوش تيپ شده بود/با هر قدمي كه بر مي داشت مثل مور و ملخ شماره مي گرفت و مي داد.محشر شده بود.با علي قدم مي زد و به دنبال او مي رفت/به در و ديوار شهر نگه مي كرد و به ياد خانواده اش مي افتاد/همه چيز بوي آن ها را مي داد.از مقابل خانه اش رد شد/چند دقيقه اي آنجا توقف كرد ولي جز داد و بي داد صدايي از آن شنيده نمي شد/باز هم نتوانست اشك نريزد.علي ساكت بود/امير هيچ چاره اي نداشت جز همراه شدن با علي و قدم به قدم با او راه رفتن/قرار شد كه به پارك بروند/ساعت تقريبا 6 بود.امير جلو مي رفت و بيش از پيش خود را از خود بي خود مي دانست/قرص را همراه آب معدني اي كه علي خريده بود/بالا انداخت و وارد پارك شدند/راهشان از هم جدا مي شد.
علي:كارت تموم شد بيا اينجا /كارت دارم.
امير:چشم/رو چشم.
امير به انتهاي پارك رفت/شبنم همراه زهرا بود/زهرا نگاهي به امير كرد و از شبنم خداحافظي كرد.شبنم و امير مانند دو كبوتر عاشق به هم نزديك شدند.امير او را در آغوش گرفت و سپس دست هاي يك ديگر را گرفتند.
شبنم:امير خيلي نامردي كردي.با اون دختره(شقايق)رفته بودي شيراز چي كار؟خوش گذروني؟شما با هم بودين؟
امير:نه..ما با هم نبوديم...شبنم!
شبنم:چيه؟جونم؟
امير:منا ببخش/در حقت ظلم كردم/تاراحتت كردم/ببخش.
شبنم در حالي كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود گفت:باشه.
امير مي گفت و شبنم دلداري اش مي داد/امير خيلي وقت بود كه چشم هاي پر از مهر شبنم را نديده بود/باز هم صداي قلب شبنم را شنيد/گويي دنيا را به او داده بودند/احساس مي كرد كه هنوز هم زنده است و اميدي براي زندگي دارد/يك دختر كه با تمام بي وفايي هاي امير هنوز هم حاضر بود با او بماند و او را بخشيده بود.
شبنم حاضر بود به حرف هاي امير گوش بدهد/حاضر بود دست هايش را بگيرد/حاضر بود كه امير سر روي سينه اش بگذارد.امير مي دانست كه اگر دنيا را بگردد دختري مثل او را پيدا نخواهد كرد.باز هم نگاه نافذش را به شبنم دوخته بود/انگار سال ها بود كه او را نديده بود.به سمت نيمكت رفتند و نشستند/امير دستش را دور شبنم حلقه زد.
شبنم:خيلي خوشگل شدي امير.
امير:چشماي مشكيت قشنگ مي بينه.
شبنم واقعا به امير اميد داشت.شايد فكر مي كرد كه امير قصد ازدواج با او را دارد.
شبنم:امير بايد تكليف منا روشن كني/يه پسر20 ساله اومده خواستگاريم.اگه زود نجنبي پدرم منا مجبور با اون مي كنه/زياد ازش خوشم نمياد.اسمش آرشه/تو رو خدا زود باش/نمي توني بياي خواستگاري؟دو نفر مسن رو گير بيار به جاي پدر و مادرت/من نمي دونم..بالاخره بايد زود باشي.
امير سكوت كرد/دستانش را از دور او باز كرد و به فكر فرو رفت.شبنم راست مي گفت/رابطه ي او با امير خيلي نزديك بود/امير بايد فكر اينجا را هم مي كرد/شبنم نمي توانست از امير جدا بشود/از چشمانش معلوم بود كه اين روز ها خيلي اشك ريخته/دستان امير به لرزه افتاد/اصلا نمي خواست شبنم را بد بخت كند/براي يك لحظه خودش را به جاي شبنم گذاشت/فكر كرد اگر كسي مثل امير به خواستگاري اش مي آمد/حتما به او جواب رد مي داد ولي مشكل اينجا بود كه شبنم همه چيز را نمي دانست/فقط در حد يك ديدار او را مي شناخت.قلبش تند تند مي زد و ذهنش آشفته بود.
شبنم:چي شده؟
امير:شبنم تو نمي توني با من زندگي كني.
براي امير خيلي شگفت انگيز بود كه شبنم با آن صراحت حرف دلش را زد.ولي از طرفي نسبت به خواستگار شبنم تنفر داشت.اصلا از اين حرف شبنم ترسيده بود.
شبنم با تعجب گفت:چرا؟مگه تو چته؟
امير:شبنم من نمي تونم تو را خوشبخت كنم.
شبنم:مي توني/اگه عشق باشه كه هست/با يه لقمه نونم سير مي شيم.
امير از طرز نگاه شبنم فهميده بود كه شبنم عاشق اوست و به او اطمينان دارد/از خودش خجالت كشيد و زانو هايش شل شد.
امير:شبنم...معلومه كه من تو را مي خوام/به كي قسم بخورم كه مي خوامت؟ولي هيچ چي ندارم.
شبنم:تو يه قلب مهربون داري/دو تا چشم صادق.
امير با خودش گفت:كدوم چشم صادق؟تو چه قدر ساده اي حتي از منم ساده تر/حالا چي كار كنم؟اين از اون شقايق آشغال كه به راحتي از كنار پسرايي مثل من مي گذره/اينم از عزيزم/عشقم/كه نمي تونم برم خواستگاريش/نمي تونم جلوي پدرش بايستم و بگم دخترتونا مي خوام/هيچ چي هم ندارم/فقط يه قلب مهربون/بهم مي خندند/آخه كجاي من با تو صادقه؟چه قدر از خودم بدم مياد كه نمي تونم واقعيت هارو بهت بگم/نمي تونم بهت بگم شيراز چي كار كردم/شايد تركوندم/نمي تونم بهت بگم چي مي فروختم و هيچ چي هم گيرم نمي اومد/همش اون حميد كثافت پولا را بالا مي كشيد/شايد آخرش منم جزو يكي از اون معتادا مي كرد كه روزي سه بار آمپول مرفين مي زنن تا آروم بشن.
امير:الهي فداي تو و زبونت بشم.علي منتظرمه/بهت زنگ مي زنم.
* * *
علي:امير جان قبول كن ديگه/يه خونه ي كوچيكه/پدرم كليدشا بهم داد/گفته مال خودته/فقط 75 متره.من حاضر نيستم كه تو توي خيابونا بخوابي.فعلا تو بيشتر از من بهش نياز داري.
امير نيم نگاهي به علي كردو گفت:قبول/ولي نكنه پدر بزرگت....
علي:خيالت راحت باشه/ايشون عمرشونا به شما دادن.
* * *
كوچه ي خلوتي بود/خانه سمت راست بود/در دومي/بقيه ي خانه ها يا نيم ساخته بودند يا خرابه/يا متروكه.علي كليد را به امير داد و هر دو وارد شدند/يه حياط كوچيك داشت/همراه يك آشپزخانه/يك اتاق/يك هال يك وجبي.همه چيز مرتب بود/امير بسيار تشكر كرد.يخچال پر از مواد غذايي بود/مقداري هم قرص براي امير گذاشته بود/همراه چند بسته ي سيگار/هم ديگر را در آغوش گرفتند و سپس خداحافظي كردند.علي از خانه خارج شد و امير آنجا ماند/از داشتن چنين دوستي خيلي خوشحال بود.شماره ي شبنم را گرفت.
شبنم:بله؟
امير:سلام شبنم.
شبنم:ااا سلام امير/چي شده؟چه خبر؟
امير:مياي خونه ام؟
شبنم با تعجب:خونه ات؟تو خونه داري؟
امير:بله...از الطاف عليه.
شبنم:آدرس رو بگو.
امير:ياد داشت كن.......
شبنم:طوري نيست با آجيم بيام؟
امير:مامان بابات نيستند؟
شبنم:نه....شب مياند.
امير:قربونت برم عروسكم/بي زحمت خودت بيا.
شبنم بعد از چند لحظه گفت:باشه/مشكلي نيس/من آدمي هستم كه با يه نيگاه طرفم رو مي شناسم/بهت اعتماد دارم/صبر كن اومدم.
* * *
امير در پوست خود نمي گنجيد/قرصي را همراه نوشابه خورد.توي حياط قدم مي زد.چون حياط كوچكي داشت مجبور بودبار ها دور آن بچرخد/خسته شد و گوشه ي حياط نشست.
* * *
با صداي زنگ از جا بلند شد/خيلي وقت بود كه منتظرش بود.در را باز كرد.شبنم مانتوي آبي چسباني پوشيده بود/شلوار لي آبي رنگي نيز به پا داشت/كيف كوچكي در دست داشت و روسري يك وجبي آبي اي به سر داشت.وارد شدند/امير در را بست.
شبنم روي مبل قديمي دو نفره اي نشست.امير مقداري ميوه همراه چاي جلوي او روي ميز گذاشت و سپس كنارش نشست/واقعا گيج بود/باز هم همان حس خاص را داشت.
شبنم:چرا اينجوري نگام مي كني؟
امير:خوشگلي ديگه/بده نيگات كنم؟
و سپس دستش را جلو برد تا روسري شبنم را باز كند كه شبنم مانع شد.
شبنم:امير مي رما!
امير:مگه من مي ذارم؟
شبنم:يعني چي؟
امير روسري شبنم را باز كرد و كناري انداخت.
امير:بهت مي گم.
شبنم خجالت كشيد/مي خواست بلند شود كه امير دستش را كشيد و دوباره او را كنار خود نشاند/دستانش را دور او حلقه زد.
امير:مي خواي باهات ازدواج كنم؟
شبنم سكوت كرد/مي لرزيد.
امير:آره؟
وبوسه اي به لپ او زد.
امير:حاضري؟
شبنم:امير/اگه بياي خواستگاري حتما باهات ازدواج مي كنم.
امير صورتش را به صورت شبنم نزديك كرد.
امير:ولي...نمي شه/چون نمي شه مي خوام پيشم بموني.
شبنم:ساكت شو امير/ولم كن/مي خوام برم.
ساعت6عصر بود.
* * *
حدود دو ساعت گذشته بود ولي امير اصلا كنترل رفتارش را نداشت/طي اين دو ساعت مدام صداي جيغ شبنم را مي شنيد.شبنم مانتو به تن نداشت فقط تي شرت چسباني كه زير مانتو پوشيده بود را به تن داشت.امير هنوز هم گيج بود/شبنم همان طور كه مي لرزيد مانتو را به تن و روسري اش را به سر كرد و به سمت در دويد/امير او را گرفت و در آغوش كشيد/مي دانست كه رفتار مناسبي نداشته/ولي ديگر برايش عادي شده بود.
شبنم همان طور كه نفس نفس مي زد گفت:آشغال...عوضي...كثافت...چهره ي واقعيت رو ديدم/دستاي كثيفتا بكش كنار/مي خوام برم.(تمام جانش مي لرزيد.)
امير:واااي/چه حالي كردم با تو/امشب بمون شبنم/ببخش دست خودم نبود.
شبنم اشك مي ريخت و دست و پايش مي زد.امير او را رها كرد/شبنم به سرعت خود را به در رسانيد/قفل بود/امير پوزخندي زد.
امير:چي جوري روت مي شه به خونه برگردي؟
شبنم اين پا و آن پا مي شد و امير به او نزديك مي شد/هنوز هم مو هايش سيخ بود.
امير:با هم مي ريم بيرون/پارك خوبه؟
شبنم:اصلا فكرشم نمي كردم تو يه همچين آدمي باشي!(و با نگاهش كه نشان دهنده ي پشيماني بود به او خيره شد/احساس مي كرد مثل يك دستمال با او رفتار شده.)
امير دست لرزان شبنم را گرفت و با هم به پارك رفتند.امير مدام او را تهديد مي كرد و نمي گذاشت از او دور شود.شبنم احساس مي كرد موجود ضعيفي است/جوري كه انتظار نداشت با او رفتار شده بود.امير/شبنم را به پارك هميشگي برد و روي همان نيمكت قبلي نشستند.امير خيلي خونسرد بود/چون دفعه ي اولش نبود كه اين كار را مي كرد...
* * *
شبنم همان طور كه اشك مي ريخت و گريه مي كرد گفت:تو اصلا مي دوني عشق يعني چي؟
امير جا خورد/نگاهي به شبنم انداخت كه سر تا پا مي لرزيد و نگاهي به قرص ماه.
امير:آره.
شبنم:يعني چي؟
امير:يعني علاقه/يعني عشقي كه من نسبت به تو دارم/عشق يعني كور شدن و جايي را نديدن/عشق يعني فقط طرفا ديدن.(و دست شبنم را محكم تر فشرد.)
شبنم:تو اشتباه مي كني/تو آينده ي من رو خراب كردي.تو فقط به فكر خودتي/تو باعث شدي من ديگه روي رفتن به خونه رو نداشته باشم.تو اشتباه مي كني...(و اشك هايش شديد تر شد.)
امير به چشمان پر از التماس شبنم نگاه كرد.
شبنم:شايد اين آخرين شبيه كه همديگه رو مي بينيم.
امير ترسيد و به او نزديك تر شد.
امير:چرا؟چرا عزيزم؟تو ديگه مال مني.
اين جمله را با اطمينان كامل گفت.
شبنم:من فقط گول تو رو خوردم/..گول نگاهت/ظاهرت/صدات/گول عشقت رو خوردم.
امير:مگه حالا چي شده؟
شبنم:بگو چي نشده...آبروم رفت.
امير:كجا رفت؟پاشو بريم خونه تا به مخت نزده/يه امشبه پيشم بمون.
* * *
شبنم ظاهر خوبي داشت/خوب كه نه/ظاهر جلفي داشت/مطمئنا هر كسي را تحريك مي كرد/ديگر چه برسد به امير.
امير:من نمي خواستم اين طوري بشه/ديگه گريه نكن بخواب/حالم رو نگير/..شبنم...من تازه امشب فهميدم كه چه قدر دوست دارم/مي دوني چه قدر؟قدر تمام دنيا.
شبنم چيزي نمي گفت/ولي پس از چند دقيقه گفت:خيلي دوستت داشتم/مي خواستم باهام ازدواج كني/مي خواستم با هم باشيم.
امير:مگه الان با هم نيستيم؟قربونت برم/نمي تونستم باهات ازدواج كنم/ديگه طاقت نداشتم.
شبنم:تو به خاطر خوشي خودت....من رو كشتي...
شبنم حال عجيي داشت/احساس پوچي مي كرد/همان احساسي كه امير خيلي وقت بود مي كرد.
* * *
امير از خواب بيدار شد/شبنم نبود/با عصبانيت به اطراف نگاه كرد و سپس همه جا را گشت/نه توي آشپز خانه/نه هال/نه حياط..انگاري آب شده بود و رفته بود توي زمين.كليد توي در بود/به ساعت نگاه كرد/11بود.بيش از حد خوابيده بود.حال و حوصله ي بيرون رفتن را نداشت.به نظر مي رسيد كه شبنم فرار كرده.كسل بود.به شبنم فكر مي كرد.با خود مي گفت:يعني حرفي كه زد واقعيت بود؟يعني ديگه نمي بينمش؟من احساساتش را جريحه دار كردم؟من آينده اش رو خراب كردم؟
* * *
روز بعد ديگر طاقت نياورد/انگار شبنم برايش مثل يك نفس شده بود/از خانه بيرون رفت و شروع به پيش رفتن كرد/ديگر هيچ چيز برايش مهم نبود/از كنار مغازه ها رد مي شد.كنار دكه ي روزنامه ايستاد/يك عكس برايش آشنا بود/به آن روزنامه نزديك تر شد/قلبش تند تند مي زد و دستش مثل يك تكه يخ شده بود/آب دهانش را قورت داد.آن عكس/عكس شبنم بود.كنار عكس نوشته شده بود:خود كشي دختر 17 ساله در پارك....
زانوانش به لرزه افتاد.نتوانست جلوي زبانش را بگيرد.
امير:...شبنم....(مات و مبهوت بود.)
فروشنده:آقا پسر ...چي شده؟
انگار قلبش ايستاده بود/پس از چند لحظه همان جا روي زمين كنار روزنامه ها نشست و به ديوار تكيه زد.دو تا دستش را روي صورتش گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد طوري كه روزنامه خيس شد.باورش نمي شد/شبنم راست گفته بود/آن شب/دفعه ي آخري بود كه همديگر را ديدند.
لحظه به لحظه صداي گريه اش بالا تر مي رفت/شانه هايش تكان مي خورد.همه دورش جمع شدند و با ديدن عكس شبنم كه در دستان امير بود/شروع به فضولي كردند.
_:چي شده؟
_:نامزدت بوده؟
_:خيلي دوسش داشتي؟
_:به خاطر تو خودكشي كرده؟
_:بهش قول ازدواج داده بودي؟
_:زدي زير قولت؟خيانت كردي/آره؟
سرش از اين همه سوال سوت مي كشيد/بلند فرياد زد:آره/به خاطر من خودشو كشت/به خاطر من آشغال/عوضي/كودن/مني كه...
بقيه ي حرفش را خورد و از جايش بلند شد/مي دانست كه شبنم طاقت آن همه اعمال غير عادي او را نداشته و روي بازگشت به خانه را هم نداشته.بلند بلند گريه مي كرد/حتي ديگر توان راه رفتن نداشت/آنقدر با شدت گريه مي كرد كه به نفس نفس افتاده بود.
_:ادامه بده!(كم كم دو خبر نگار دورش را گرفتند چون يك دفتر خبر نگاري كنار دكه ي روزنامه فروشي بود و همه هم آماده به كار بودند.)
_:بگو آقا پسر/اسمت چيه؟چي شد كه خود كشي كرد؟
امير با گريه ادامه داد:به خاطر مني كه خوشي به كله ام زده بود/به خاطر من/شاگرد اول كلاس/كسي كه حتي يه نخ سيگار دست باباش نديده بود/كسي كه از هر چي دختر پسر فراري توي دنياس بدش مي اومد/كسي كه حتي بلد نبود به يه دختر بگه سلام/(كم كم دوربين ها روشن شد و قلم ها شروع به نوشتن كرد/امير ادامه داد:)به خاطر كسي كه رنگ قرص ايكسا نديده بود/كسي كه يه شبم نشده بود كه بيرون بخوابه/من يه همچين آدمي بودم/ديگه نيستم/آقا ديگه نيستم/ولم كنيد.
همه در تعجب بودند و او را سوژه ي خوبي براي خبر مي دانستند.امير با صداي بلندگفت:لعنت به اين مرام/تف به دنيا.
جلوي چشمانش را خون گرفته بود/ادامه داد:من...رفيقما با دستاي خودم چال كردم/غرورما با دستاي خودم چال كردم/غيرتم/آرزوهام/آبروم/همه شونا با دستاي خودم چال كردم.من كسي شدم كه آرزو دارم بابام يه بار ديگه كتكم بزنه/با اون شلنگ قشنگ توي دستاش.آرزو دارم يه بار ديگه مامانم بهم بگه بهت اعتماد دارم/آرزو دارم يه بار ديگه آجيم يه ليوان آب دستم بده/آرزو اون شب تكرار مي شد و حسن با دستاي خودش منا خفه مي كرد/كاش به حرف مامانم گوش داده بودم و با علي و حسن جايي نمي رفتم/كاش تولد نمي رفتم/كاش از خونه فرار نمي كردم.....
به حد جنون رسيده بود/به سرعت خودكاري را از دست يك خبر نگار كشيد و محكم روي شاهرگش كوبيد/خونش به همه پاشيد/هر چه صداي جيغ مي شنيد باز هم خودكار را محكم تر مي فشرد.
* * *
كارش قبل از رسيدن به بيمارستان تمام شد.
* * *
24/11/1388
23:10
عشق
تو همون ليلي مجنون
واسه بيژني منيژه
دل فرهادم هنوزم
دنبال پيك شيرينه
مثه شيرين واسه خسرو
مثه يلدا تو زمستون
تو خودت اوج طراوت
مثه شبنم واسه مريم
تو بازم راز بهاري
رمز بيداري گل ها
تو نگاهت مي شه فهميد
هنوزم خون تو رگامه
تو خودت معني عشقي
عين نوري توي ظلمت
باصلابت مثه كوهي
روشن و پر از اميدي
* * *
براي آن ها كه طعم عشق را چشيدند....
M212M
| ||||||